۲۳ خرداد ۱۳۸۴ ... اردوی کردان!!   

يا هو /به نام او!!

 

امروز امتحان اجتماعی داشتيم ... آخرين امتحانمون امتحان اجتماعی بود و بعد از اون سه ماه از درس و مشق خبری نبود ... چه خیالی !

روز قبلش وقتی با شيطونک يکی از بچه ها بازی می کرديم قرار گذاشتيم که برای بيست و سوم که روز آخره هرکی هرچی رسيد دم دستش بياره تا به قول معروف جشن بگيريم!! آخه خبر نداشتيم که معلمای محترم اجتماعی چه خوابی برامون ديدن!

خلاصه بيست و سوم شد و همه توی آلاچيق خانوادگی ۱/۱ (دو سال بعد:درخت گوگوليمون!!) جمع شديم ... حصير پهن کرديم و نشستيم ... ! هر کی يه چيزی آورده بود٬ با هم قرار گذاشته بوديم که نفری ۱۰۰۰ تومن روی هم بذاريم تا يه چيزيم تو مدرسه بخريم! (واقعا؟!چه پولدار بودیم!! ) در ضمن هرکيم يه عروسک با خودش بياره که اگه ببعی بود خيلی بهتر بود! آخه می دونين! فاطمه حاجی قاسمی يه ببعی داره که کرديمش سمبل ۱/۱ ... (دو سال بعد/ امروز: واای! ‌اصلا يادمون رفته بود ... ببعی فاطی سمبل ۱/۱ بوده!؟ )‌ ... منم يه گاو داشتم که اونو بردم و ... !

خلاصه زنگ امتحان خورد و قاضی طبق معمول ميکروفون به دست:‌ "خانوما هر چی سريعتر بفرمائيد سر جلسه ... خانومای اول راهو برای سوما باز کنن ... زود باشيد خانومم! درب سالن بسته می شه!!‌ ... "

همه به هم قول داديم که نيم ساعت اول برگه هارو بديم و زود بيايم بيرون و خلاصه خرخون بازی در نياريم که دو ساعت بشينيم سر جلسه و ... !!

با اين قول رفتيم سر جلسه که يکی از بچه ها گفت امتحان دو نوبته س! يعنی نيم ساعت اول يه امتحان٬ يه ساعت و نيم بقيه ش يه امتحان گروهی ... !! من که حسابی حالم گرفته شد و فکر کنم کيانا اينا هم ... آخه حالگيری از اين بيشتر؟!

نيم ساعت که گذشت همه٬ حتی دوما رفته بودن و فقط من و جلوييم که زهرا قربانی (۷/۱) بود نشسته بوديم!!  (بقیش بماند !!‌ )

موقع امتحان دومی بايد بچه های عمرانی (۱/۱ و ۴/۱ و ۷/۱ و ۵/۱) به نمازخونه و بچه های بزرگيان (۳/۱ و ۲/۱ و ۶/۱)‌ به ناهار خوری می رفتن!! آخه ابتکار به خرج داده بودن امتحان گروهی برگزار کرده بودن!! اسم گروهارم روی در نمازخونه زده بودن! ليستارو که ديدم ‌اعصابم خورد شده بود. رفتم سمت کيانا و با عصبانيت گفتم "شانسم که ندارم!‌" بعد رفتم طرف نيوشا جون!! ... کيانا بلند شد و گفت: "صبر کن! من با عمرانی دوستم! ‌همسرويسی ايما نا سلامتی!!" ... وقتی رفتيم پيش عمرانی گفت "اين آخرين باره و شانس آوردی که گروه الهام اينا 4 نفره س!!" خلاصه منو الهام و کيانا و زهرا نادری و نيلوفر مقيمی ...!! گفتم "چه جالب!‌ دقيقا همه با هم!!" ... کيانا گفت: "آی کَيو ! (IKAU!!) اين اسما رو فاطمه کريمی داده به عمرانی بر اساس دوستيا!!" ... امتحانمون راجع به رای گيری و انتخابات بود و يه آدم بی عرضه و يه آدم با فرهنگ و يکی ديگه هم تو امتحان بودن که ما بايد بررسيشون می کرديم!! ... (من به الهام و کيانا به طعنه گفتم ببينين! من به دمولوس رای ميدم ... مثِ ... ئه !! اون يارو بی عرضه هه هم ... ئه !! ها ها ها ها ها !! .... بعد از يه کتک مفصل که از الهام و کيانا خوردم (قبول نيس اونا دو نفرن!) امتحانو شروع کرديم!!) ...

5 دقيقه به زنگ بود و ما هنوز در حال امتحان دادن ... اشکم درومد ... واسه اينکه آخرين ... آخرين امتحانی بود که با هم می داديم!‌ديگه هيچ وقت با هم توی اين گروه نبوديم ... !!

زنگ خورد و ما همچنان در حال امتحان دادن ... و بالاخره تموم شد!‌ آخرين امتحان سال اول راهنمائی ... !! ... خوشبختانه از امتحانای امسالم جون سالم به در برديم!! ...

اومديم حياط ... وای ديگه همديگه رو نمی ديديم! واسه الهام هم هنوز جشن تولد نگرفته بوديم!! آخه تولدش بود و کيک آورده بود ...  ۳/۱ ايها جلوی آلاچيق خانوادگيمون داشتن با هم ديگه خدافظی می کردن و ما هم برای الهام هول هولکی تولد گرفتيم!! ... منم يه عکس گرفتم که چون همه هجوم آورده بودن به کيک٬ پشتشون به عکس بود و الهامم نصف صورتش افتاده بود!! ... خلاصه بعد از تولد يه عالمه گريه و زاری و بعد هم سوار سرويسا شديم!!

خلاصه رسيديم خونه و وسايل کردانو آماده کردم تا ساعت ۲ مهشید با آژانس بیاد دنبالم ... وقتی رسيديم مدرسه فقط دو سه نفر ديگه بودن!! ... ساکامونو گذاشتيم کنار ديوار که الهامم اومد!! ... ديوونه فقط يه کيف آورده بود و حتی فکرم نکرده بود که تولدش بچه ها واسه ش کادو ميارن چی کارشون کنه!!

خلاصه يه ذره بعد کيانا هم اومد و مامانش شماره ی موبايل خانوم کاويانی رو گرفت ... (و بعد ... !! )

با هم رفتيم روی سکوی راهرو نشستيم که  ۳/۱ ايها هم اومدن و بعد از کلی دلقک بازی و خنده همه با هم رفتيم پايين!! ... مامان مژده به شوخی گفت:‌خانوم نمی خوای توضيح بدی اينجا کجاست؟!‌ (آخه توی کارسوق قوميت ... وای يادش به خير! ... خوزستان!!)

يه ذره بعدم نيلوفر خورشيد با مامانش اومد که واسه الهامم يه دفتر خاطرات آورده بود ... !!

با خبر شديم خانوم کاويانی و خانوم سالمی هم می خوان باهامون بيان ديگه خيلی خوشحال شديم و با عاطفه رفتيم تو آلاچيق خانوادگی ۱/۱ بشينيم که يه دفعه از جا پريدم!!

دويدم به سمت دفتر خانوم مصدقی بهش گفتم "وای خانوم ببخشيد! وقتی داشتم ميومدم راننده ی اتوبوسا گفت به شما بگم که اتوبوسا اومدن! ولی من يادم رفت ... !!"

خانوم مصدقی (تو دفترم نوشتم خانوم ولی بعدش خانومشو خط زدم!!‌‌‌ ) گفت "يه خرده زود نگفتی خانوم؟!‌" (آخه من حدود يه ساعت بعد بهش گفتم!! )

بعد هم که اتوبوسا اومدن و همه: پيش به سوی کردان‌!!

يه اتوبوس برای ۵/۱ و ۳/۱ و ۲/۱ و ۱/۱ ... و يه مينی بوس برای ۶/۱ و ۷/۱ ايها ... که سرپرست مينی بوسها زيبا جون (واااای!! خانوم مصدقی يعنی! ) و حاج قنبری ... و سرپرست اتوبوسها خانوم کاويانی و خانوم سالمی بودن!! (وای که چه حالی داد!!)‌ ... البته خانوم راعی و بچه هاشم با اتوبوس ما ميومدن!! 

.

.

.

تو راه کلی شعر خوندیم و اینا تا اینکه بالاخره رسیدیم به اردوگاه ... پیاده شدیم و رفتیم به سمت اتاقا ... ما (یعنی همه ی 1/1 ايها) با چندتا از 5/1 ایها و خانوم کاویانی و خانوم سالمی تو یه اتاق بودیم ... یه اتاق نسبتا بزرگ با چندتا تخت فلزی دو طبقه!! چه خوب که اون موقع هنوز غر زدن جزء برنامه ی روزانه ی یه سریا نشده بود وگرنه ... !! همه ی تختها رو هل دادیم و چسبوندیم به هم!!بعدشم راه افتادیم تو اردوگاه، کیانا هم دوربینشو درآورد که عکس بگیره و ما هی در می رفتیم!! برگشتیم تو اتاق و همه رو دوتا از تختهای طبقه دوم جمع شدیم و درکنار انواع خوراکی ها شروع کردیم به بحث انتخاباتی، معلوم شد خانوم کاویانی و خانوم سالمی هردوتا طرفدار هاشمی رفسنجانی هستند 

ساعت حدود 7 و 8 با بچه ها رفتیم بیرون و والیبال و وسطی و گوجه و ... بازی کردیم!! وسطای بازی پریا و سها اومدند گفتند از یه جا صدای سگ شنیدیم و مرضیه تنهایی رفته ببینه چه خبره!! بعد ساعت 9 و نیم، 10 دوباره سها بهمون گفت که مرضیه دوباره رفته اونجا و دفعه ی قبل که رفته بود بهمون گفت جن دیده!! من و فاطمه و کیانا و عاطفه و سها و بهاران رفتیم ببینیم چه خبره. اما نزدیکای اونجا که رسیدیم چون خیلی تاریک بود بچه ها ترسیدند و فقط من و کیانا رفتیم جلو و بهشون گفتیم: "ترسوها!" و فاطمه گفت "همیشه اتفاقات با همین جمله شروع می شه: ترسوها!! " خلاصه رفتیم جلو ... رفتیم باز و رفتیم و ... انقدر رفتیم تا رسیدیم به جاده، برگشتیم و بهشون گفتیم هیچ خبری نبوده و احتمالا سرکاری بوده!! وقتی برگشتیم خوابگاه (یا همان اتاقمان) دیدیم که مرضیه ثر و مر و گنده نشسته تو تختش و فهمیدیم فکرمان درست بوده است!!

یه کم که گذشت مرضیه و پریا بند و بساط احضار روح به پا کردند تا یه کم ما را سرکار بذارند ... همه دور برگه ی احضار روح نشستیم و شروع کردیم ... اولین شمع بدون هیچ لرزشی یه دفعه خاموش شد ... همه جیغ و اینا! بعد فرد فوت کننده اعتراف کرد!! (چه مهارتی!!) ... دفعه ی بعد یه دفعه در محکم باز شد و به هم خورد ... صدای جیغ بچه ها ... خانوم کاویانی پرید بغل فاطمه حاجی قاسمی () و ما به هم نگاه کردیم ... رفتیم به سمت در بازش کردیم اما کسی پشت در نبود، اون طرفها هم بادی نمی اومد که بتونه با این قدرت در رو باز و بسته کنه!! برگشتیم و نشستیم سر جامون ... یه کم که گذشت دوباره در باز شد و ... 6/1 ایها و 3/1 ایها ریختند تو!! و کشف کرديم که بله ... داشتند از کنار اتاق ما رد می شدند دیدند ما ساکتیم چراغمونم خاموشه، تعجب کردند ... در رو که باز کردند یهو ما جیغ زدیم و اونا هم ترسیدن و ... الفرار !! ()

خلاصه اینکه اونا که اومدن دیگه کلی شلوغ شد و چراغا هم روشن، چند ثانیه بعدشم خانوم مصدقی اومد تو اتاق و ... (به نقل از صدایی که بعدها ضبط کردیم: زیبا جون پارازیت اون وسط:‌ "ساعت 11 شب باید همه تو رختخواباتون باشین" ... ! ) بالاخره سر و صداها خوابید و بقیه رفتند ... خانوم کاویانی هم گفت تا بیشتر از این آبروی من رو نبردین برین بخوابین (آخه خانوم مصدقی هم خانوم کاويانی رو در حال اسکيت ديده بود٬ هم واليبال٬ هم احضار روح ... !!) ... و ما: "هممم ... می خوایم بریم دستشویی" ... !! خانوم کاويانی: "نخير نمی شه!!" ... ما: "ااا ... خانوم ما احتياج داريم!!" ... و همه پشت سر خانوم کاویانی از اتاق رفتیم بیرون!! برگشتنا در حالی که به اتاق 6/1 ایها نزدیک می شدیم سعی می کردیم ساکت باشیم ولی از پنجره چیزی دیدیم که ... خانوم مصدقی ای که ساعت ۱۱ فرمان خواب داده بود٬ خودش نشسته بود پشت میز و واسه 6/1 ايها قصه تعریف می کرد!! ... و نگاههای ما به سمت خانوم کاویانی!! ... خانوم کاويانی هم حسابی هول شده بود و ... خلاصه اینکه رفتیم تو خوابگاه و خانوم کاویانی از رو تختش شروع کرد به قصه تعریف کردن!! تموم که شد یه سری از بچه ها خوابیده بودن، سها و پریا اومدن رو تختای ما و بعد از یه کم رفتند و به جاشون مرضیه اومد، چند نفری خوابیده بودیم و نسبتا حرف می زدیم!! پای یکی رو گردن یکی دیگه بود و ...حدودای 2 و نیم، 3 بود که عاطفه حس شیطونیش گل کرد و همش می گفت خانوم کاویانی و ... یواش یواش خودمونی تر میشد و با صدای نسبتا بلند می گفت: "خانوم کاویانی، خانوم کاویانی عزیز، زینب جون، زینب جون هووو ..." تا آخرش دیدیم یه سایه از تخت خانوم کاویانی بلند شد، موبایلش رو روشن کرد که احتمالا ساعت رو ببینه ... : "بچه ها بخوابید دیگه !" ... سایه که خوابید و نور که خاموش شد یه صدایی از چندتا تخت اون ورتر اومد که: "بچه ها شما بیدارین؟!" (مطمئن نيستم ما به اونا گفتيم يا اونا به ما)‌ یه ذره با چراغ قوه بازی کردیم و از اينور اتاق به اونور به هم نور انداختيم و اينا ... !! بعدش برگشتیم سر حرفای خودمون !! (حرفای خودمون؟! ) یه کم که گذشت انگار ما هم ...  و ادامه ی صحبتا رسیده به سر بریده ای که الان از اون ور میاد بالا و ... !!

صبح ساعت 10 دقیقه به 7 بیدار شدیم و رفتیم بیرون صبحونه خوردیم و بعدشم با مینی بوس رفتیم به سمت جاهای مختلف اردوگاه ... اول لب دریاچه و قایق سواری، بعد سالن تیراندازی و تیراندازی، اسب سواری، دوچرخه بازی، درشکه سواری ... و بعد هم دیگه به سمت یه رستوران واسه ناهار (با ژتون بهمون ناهار دادند!!) البته ما بیرون رستوران نشستیم و رو چمنها غذا خوردیم!! بعد از ناهار برگشتیم خوابگاه و بیشتر بعد از ظهر رو توی خوابگاه بودیم چون خانوم کاویانی یه شعر محلی برامون می خوند و می خواستیم حفظش کنیم که یه کم سخت بود ("بلند قدی سیا مو ..." ) بعدشم بهاران و حورا اینا یه چند تا شعر خوندند و ما يه عالمه ذوق کرديم ... فاطمه و کیانا هم رفتن بیرون و دور یه ساختمونی که اونجاها بود می چرخیدن و شعر "حاجی حاجی، قنبر قنبر ..." رو با صدای بلند می خوندن که در گذر از یه سمت ساختمون به اون سمتش دختر حاج قنبری جلوشون سبز شده !! ... بعد هم آب بازی کردیم با خانوم سالمی و اینا و بعدم دیگه ... برگشت به سمت مدرسه و ... انگار تمام!!

 

پ.ن. قسمتهايی ، با اندکی تصرف از دفترچه خاطرات ها ... !! ... خواننده ی محترم! لطفا خودتان تشخيص نويسنده دهيد!!‌  (قسمتهای اوليه نوشته ی فاطمه٬‌ قسمتهای ثانويه نوشته ی الهام!!)

 

پ.ن.۲. اردوی تشويقی برای برندگان مسابقه ی علمی٬‌ فعالان کانون رياضی و بهترين غرفه ی کارسوق قوميت ... !!  ... اولين اردويی که باعث شد شب با هم خوابيدن رو تجربه کنيم!!

 

 

لينک
یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦ - IQha