باز آمد، بوی ماه مدرسه ... !!   

به نام او ...

سلام!! امروز اول مهره ها ... اَاَاَاَ ... !! اول مهر همیشه یه روز یه عالمه خاصه ... واین دفعه آخرین اول مهری که به عنوان سال اولی پا به مدرسه می ذاریم ... ! ( چه گیریه که این اول کار هم یه آخرینی باید پیدا کنیم انگار!! این جمله را ندیده بگیرید و ... بگذریم !! ) می رسم ، یعنی می رسیم مدرسه !! از اون یکی دره می ریم تو ، یه اتاق کوچیکه اونجا  ، که یه میز توشه و یکی پشت میزه نشسته و چند نفر جلوییامون رو می بینیم که کیفاشونو میذارن رو میز و زیپش رو باز می کنن ... به قول یکی یاد مشهد افتادم و دم حرم که می گردن !! البته مسلما اون مدلی نبود ... یه خانومه وایساده بود پرسید : بچه ها موبایل همراتونه ؟ -نه !! ( ما که موبایل نداریم ... ) بعد گفت خوش اومدین و اینا یعنی برین تو حیاط !! (جهت شفاف سازی کامل  بابا اصلا نمی گشتن !! اونایی که زیپ باز می کردن گوشیهاشون رو می دادند به اون خانومه !! ) و حیاط ... اَاَاَاَ ... چقدر مقنعه مشکی /تیره ... یه کم که میگذره می گن برین آمفی تئاتر ... 2،3 تا سومه  از کنارمون رد میشن یکی می گه : اَاَاَاَ ... آخی ، اولا ... !! (از هرگونه اظهار نظر معذوریم )

اینجا ، یعنی تو فرهنگ اینجا صف جایی نداره ؟! انگار نه دیگه ... (اصلا سکو هم نداره!!) باز آمفی تئاتر ، و باز سرود ملی ، و باز پامیشیم و می خونیم و دست می زنیم و می شینیم و قرآن ... !! از این میزایی که وایمیسن پشتش سخنرانی می کنن و اینا میارن میذارن وسط سن (روش آرم سمپاد هم داره با چندتا گل صورتی ...!! ) یکی میاد ... شبیه مجریهای برنامه حرف می زنه !! چقدر هم شعر خوند هی ... و از خانوم شریعتی دعوت می کنه بیاد ... و سخنرانی ... ای بابا-ای بابا!! موضوع سخنرانی هم اینکه 2تا آغاز داریم یکیش آغاز علم آموزی و اینا یکیش هم آغاز حرکت به سمت خدا ... و یه حرفهایی راجع به این ها ... یه لحظه اون وسطاش یه حس متفاوت میاد که چقدر دلم میخواد سرکلاس و بدون بلندگو حرف بزنه ... چقدر دلم می خواد ازش چیز یاد بگیرم ... طبق اون برنامه ای که دادن معلم دینی ما بود ... فقط هی می گفت عزیزان دل من ، عزیزای من ...ازاینا!!بالاخره تموم شد و باز مجری اِ اومد ... این چادرش یه جوری نیس ؟ ... حالا !! از یه گروه سرودی وابسته به یه مرکزی دعوت کرد که بیان ... اونام دونه دونه اومدن وایسادن و شروع کردن ... یه سرودی بود راجع به حضرت علی ... چند نفرشون با صداهای زیر می خوندن یه جاهاییشو ، واین صداشون یه جور خیلی چیزی بود ... خوندن ... خوندن ... خوندن ... خوندن ... خوندن ... خوندن ... وااای ... ای بابا چرا تموم نمیشه ؟ حس کردم چقدر دل می خواد مثه روز معارفه دنیای من بخونیم ، اردو بخونیم ،  نمی دونم یه سرود فرزانگانی ... ، هی دوباره برمیگشتن از اول می خوندن ، رو دور تکرار بودن کلا ... و بالاخره تموم شد!! ، خانومِ مجری اومد !! از دوست شاعره ش دعوت کرد ... و یکی دیگه اومد ... بعد شعرش رو شروع کرد ... فهمیدم چادرشون چرا یه جوریه ... آخه یه چادر کوتاه بود با یه دامن مشکی ... که خب ... زشت بودند!! همچنان شعر می خوند ... و شعر می خوند ... چندتا کاغذ دستش بود ، وقتی روییه رو گذاشت زیر که زیری اون بیاد رو و ادامه ی شعر رو بخونه بچه ها : اللهم صل علی محمد و آل محمد ... سرم رو برمی گردونم ، پشت سری م دستش رو میاره بالا که یعنی بلندتر بگین بابا ، بگین دیگه ... اللهم صل علی محمد و آل ... و اتفاقی که افتاد این بود که شعرش رو ادامه داد و خوند !! ... ولی یه جورایی دلم واسش سوخت ، واقعانا ... خیلی ضایع س اینجوری ... ولی خب تقصیر خودشه آخه شعرش قد یه طومار بود ، نیم ساعت شاید همین جوری داشت می خوند ... خب شعرِ قد طومار هم میخواد بگه بگه ولیخب واسه ما نخونه ...!! تموم شد ، گفت یه صلوات واسه سلامتی خودتون و اینا بفرستین !! مجریه اومد ... و همچنان دست از شعر خوندن برنمیداشت (آخه تو این برنامه همه کلا شعر میخوندن ) آخرش موجبات خوشحالی ما را بسی فراهم آورد که گفت ک فی امان الله ... !! بعدش خطیبی (مدير)اومد یه 2 ، 3 دقه ای حرفید .. بعدم معاون پایه مون ... کریمی پور ... یهو دلم واسه خانوم مصدقی تنگ شد ... بعدم فرهمند که مشاور بود اومد ... خانوم تهرانی اومد : من شنیدم که شما یه سرودی رو تمرین کردین ... !! دنیای من !! روجا رفت جلو ... یه ذره که گذشت گفت : خب ... مثه اینکه میگن این سرود به اصطلاح شما دیگه خز شده ...!! می خواین یه چیز دیگه ... ؟ ولی خب دنیای من خوندیم ، بعدشم یار دبستانی ... و صدای دستا ، و کوبیده شدن (یه چیز دیگه!!) پاها به زمین ... !! بعدم تمام ، رفتیم بیرون گفتن زنگ تفریحه ... و بعد هم خب سر کلاسا ... ( به دلیل حوصله نداشتن نویسنده شرح کلاسها نوشته نمی شود !! ) آخرشم زنگ نماز که می ریم نمازخونه ، بچه ها بعد از تموم شدن نماز می گن اَاَاَ ... ما فرادا می خوندیم بیشتر طول میکشید ، تایم گرفته بودن (!!) نماز رو تو 3 دقه خوند ... !! بین دوتا نماز هم یه چیزایی راجع به انیشتین و بمب اتم و اینا گفت !! که یه شعری هم بود ... "انیشتین ... ... ... " (همکار محترم لطفا ویرایش کنید، من چیزی جز کلمه ی اولش یادم نیس ، با تشکر . ) بعدم سرویسا و خونه و تموم !!  

پ.ن : تا "دنیای من خوندیم " دیروز نوشته شد ... یعنی همون اول مهر ... واسه همینم اولش ... !!

 نوشته شده توسط : الهام(شمبلیله)

 

 

در تاريخ ۳ مهر همکار محترم ويرايش می کند:

جفتمون مدير ديگری!! سپاسگزاريم  ... در زنگ نماز قسمتی از شعر "پيام به انيشتین" شهريار (!!) قرائت شد که به اين شرح است:‌‌ (البته آخراشه!!)

انيشتن صد هزار احسن ولکن صد هزار افسوس  ...

حريف از کشف و الهام تو دارد بمب می سازد ... انيشتين اژدهای جنگ !

جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد دگر پيمانه ی عمر جهان لبريز خواهد شد!!

دگر عشق و محبت از طبيعت قهر خواهد کرد!! ... چه می گويم!! مگر مهر و وفا ... (و باقی مانده ها!!)

در مورد سرويسا هم (گفتن بنويس!!) ... روز اول يک ساعت و ۳۵ دقيقه٬‌ روز دوم يک ساعت و ۵ دقيقه و امروز هم حدود همون نيم ساعت/ چهل دقيقه از مدرسه به طرف بيمارستان مصطفی خمينی ... و عکس اون ... از مدرسه تا سر خيابان ايتاليا ‌(آره؟! ) رو با جناب آقای فاطمی٬ مسئول محترم سرويسا می دويديم ... !!  ... فاطمی اونوسط ... تا شعاع چندين و چند متريش بچه ها ... ماشينايی که بچه ها باعث شده بودن تو ترافيک گير کنن ... و سرعت فاطمی که از اين سر خيابون می رفت اون سر خيابون ... و گاهی هم بر می گشت داد می زد ببخشيدا که هفته ی اوله! نمی خواين٬ بفرمائين برين خونه هاتون!!  ... ... عجب عجب ... !!‌ (خودتان تصور بفرمائيد- من نوشتنم نمی آيد!)

 

 

لينک
دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦ - IQha