افطاری ... ۴ مهر ۸۶ ... !!   

يا هو ... !!

پ.ن (پيش نوشت!!‌ ) اين آپ قراره يه آپ خيلی طويلانه ای باشه ... منم کل حس نوشتنم نابود شده!! ... می شه درک کنين ... خواهش؟!

41 ساعت مونده به افطاری ... ۲۳ ساعت ... ۷ ساعت ... دو ساعت و يه ربع ديگه ...

يا با آژانس می ريم يا با تاکسی يا اتوبوس ... بعد از اينکه تصميم می گيريم با اتوبوس بريم می فهميم قراره تعداد کثيری از بچه ها هم با اتوبوس بيان ... زنگ که می خوره همه ی اون تعداد کثير +‌ ما دم در مدرسه با کيفای پر از کتاب که هر ديقه زیپشون وا می شه جمع می شيم ... بعد همه با ليدريت يه سری () به سمت ميدون وليعصر حرکت می کنيم ...

too rahe meydoon Vali'asr :D ... !!

توی راه هی مهشيد بر می گرده می گه اگه ازتون پرسيدن از کدوم مدرسه اومدين نگين از کجا اومدينا  ... به هر ايستگاه اتوبوس که می رسيم بچه ها اميدوارانه می خوان سوار شن که زهرا می گه بازم تاکيد می کنم هر اتوبوسی مقصد ما رو طی نمی کنه!!  ... خلاصه يه عالمه پياده رو ها رو اشغال می کنيم و دسته جمعی از خيابونا می گذريم. توی راه به يه کسای خاصی هم برخورد () می کنيم که ... !!

بالاخره می رسيم به ميدان وليعصر و چند تا اتوبوس که سوار يکی می شيم می فهميم خصوصيه پياده می شيم ... بعد سوار يکی ديگه می شيم که يه آقاهه اشاره می کنه پياده شين بياين اين يکی ... !! مردا رو از اتوبوس خالی می کنن تا جلوی اتوبوس برامون خالی بشه و چند تا از خانوما هم پياده می شن که يکيشون موقع پياده شدن زير لب می گه بيچاره معلمای اينا ...  (وا!!)

توی اتوبوس هم مثل بين راه يه عالمه می خنديم و وقتی از راهنمائی زنگ می زنن می گن خانوم مصدقی هم قراره بياد ذوقمون به طور چشمگيری زياد می شه!! ...

وقتی نوبت خودمون می رسه تا پياده شيم و احتمالا مردم يه نفسی بکشن جايی هستيم که یه ذره مونده به اینکه شيروونيهای مدرسه پيدا شن ...

همینطور که می ريم سر راهمون يه عالمه از معلمای راهنمائی رم می بينيم ... مسئول کتابخونه خانوم اسفندياری ... از پل عابر پياده که می گذريم اون پايينش خانوم هاشميان رو می بينيم و از اون بالا واسه ش دست تکون می ديم ...  وقتی می رسيم در مدرسه خانوم رحمتی اونجان که يه عالمه هم می ريم سلام و اينا ...

از در مدرسه که می ريم داخل ... فقط يه نگاه کلی به حياط می اندازيم و می ريم طرف ساختمون مدرسه ... خانوم مصدقی هنوز نيومده ... از پله ها می ريم بالا و ... ۶/۳ و ... دفتر خانوم مصدقی که ديگه شده مال سفری و زير ميزش که ديگه عکسای ما نيستو ... ديواراش که خالين ...

کيفامونو ميذاريم دم در سايت و ميريم پايين که ... حياط ... اول از همه ميريم سمت آلاچيق ... کنارش يه آبنما درست کردن که خيلی زشته!!  ... جاش تقريبا يه جايی نزيک همون جائيه که بابای فرناز اون سال اون يکی آلاچيقه رو ساخته بود ...

بعد ميريم طرف آبخوری که يه ذره آب بزنيم به صورتمون که يادمون ميفته اصلا نرفتيم طرف درخت ... هنوز توسط آقای راعی کچل نشده بود و چند تا اولی زيرش بودن ... رفتيم يه ذره نشستيم و خوابيديم زيرش و بعد از چند تا اولی با اسمايی که زده بودن رو مقنعه شون عکس گرفتيم و بعد ... حياط پايين ... که جلوی اونجا که خونه ی راعيه همه جمع شدن و همون کارای هميشگی ... يه بارم پيج کردن بچه های دبيرستان بيان حياط پايين که باهاش صفائی هم اومد و ما يه ذره بعد ديديمش!!  ... حالا بقيه ش بماند ... و بعد ما بلند شديم رفتيم داخل ساختمون يه گشتی زديم و پيش محبوبی با پای شکسته ش تا اينکه مسابقه ی بسکتبال شروع شد ... خيلی خيلی خيلی خوش گذشت سر مسابقه و تشويقاشو اينا ... هميشه وقتی اونور به عنوان راهنمائی تشويق می کرديم من فکر می کردم چرا دبيرستانيا اصلا با اين هيجان راهنمائيا تشويق نمی کنن٬ بعد ديدم خودمونم اونطوری شديم ... هر چی داد می زديم صدامون در نميومد ...  در عوض اونطرف راهنمائی ها ... !!  خيلی مسابقه ی بسکتبالش باحال بود ... يه دفعه مثلا مژگان اينا وسط زمين بودن ... از اين کاغذ رنگيا هم پيدا کردن دور زمين باهاش دويدن ... اون آخراشم بچه ها روی کاغذ حرف حرف جمله ی "سوما گوجه" رو نوشتن. بعد وقتی می گفتيم سوما ... اون کسايی که حرفای کلمه ی "سوما" دستشون بود دستاشونو ميوردن بالا ... وقتی می گفتيم "گوجه" اونوريا که دستشون حرفای کلمه ی گوجه بود ... يه چيزی تو مايه های کاری که پارسال کرديم ...

Mosabegheye basketball ... eftarie 86 !!

تشويقامونم بود:

- سوزان درپيته٬ درپيته٬ درپيته ... نه نه ! خود پيته٬ خود پيته٬ خود پيته

- توپ تانک فشفشه ... داور! دقت کن

- توپ تانک فشفشه ... فلانی end شه!! 

- توپ تانک فشفشه ... بووووووووووووووق!! 

و غيره های هميشگی ...

bacheha dar hale tashvighe teame basketball ... !

مسابقه که تموم شد فکر کنم اسلامی منش بود که نتيجه رو اعلام کرد: "تيم راهنمائی ۱۹ ... دبيرستان ۶ ... خسته نباشيد می گيم به بچه های راهنمائی ... نه ببخشيد! نتيجه رو اشتباه اعلام کردم ... راهنمائی ۲۱ ... دبيرستان ۶ ..." ...  (می گم تا حالا به آسمون مدرسه نگاه کردين؟! ... مث ساختمونش قشنگه آ )

بعد مسابقه ی واليبال ... وسطای ست دوم بود که يه دفعه خانوم مصدقی از در اومد تو  ... يه دفعه همه به سمت در هجوم بردن و بغل خانوم مصدقی و ...  (يه عالمه خونديم: خانوم مصدقی ... مصدقی ... ما دوسش داريم ... ما دوسش داريم!!) 

faghat khanoom mosaddeghiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii ... :X :D

فکر کنم اون ست باخت فنی اعلام شد ... بعدشم ديگه تشويق کننده ها متفرق شده بودن زياد کسی نموند ...

in yek teame volleyball mibashad :D ... !!

خلاصه واليبال هم تموم شد و تيم راهنمائی ۳-۰ برنده شد و آبروريزی همان و خوشحالی سوما همان و البته به روی خودمان نياوردن و حلقه زدن همان!!

بعدش ديگه حلقه زديم و همون شعرای هميشگی که ديگه تکرار نمی شن و ... !! خيلی خوب بود! خانوم مصدقی هم از اون بالا داشت نگامون می کرد با لبخند ...

بعد نشستيم وسط زمين بسکتبال و ... خانوم مصدقی هم اومد بالا سرمونو دوباره واسه ش شعر خونديم ...  بعد بالا سرمون وايساد با بچه ها حرف زدن ... ما هم بلند شديم رفتيم وايساديم به حرفاش گوش کرديم ... بچه ها هم همزمان داشتن اون پايين (يعنی رو زمين) ‌می خوندن!!

Shebhe halghe eest ... gooya :D !

از خانوم مصدقی پرسيديم چيکار می کنين خانوم؟! ... ديروز چيکار کردين؟! ... جواب داد مثل بقيه ی مامانا رفتم خريد ... مجله ی موفقيت خريدم ...

- ا ... مجله ی موفقيت …

(واييييييی ...  ) بله ... بعد آشپزی کردم ...

- ا ... خانوم مگه شما هم آشپزی می کنين؟!

- بله!! اگه آشپزی نکنم که ...

- !!

و ... بی نهايت ... بی نهايت ... بی نهايت خوبه خانوم مصدقی!!‌‌ (اونروز که رفته بوديم راهنمائی کلی باهاش حرف زديم ... واسه مون يه عالمه از روزای اول معلميش٬ معلم کلاس اولشو ... گفت ... يه چيزيم گفت که خيلی جالب بود و عذاب وجدان ... !! اونروز خانوم مصدقی گفت "يکی از بچه ها اومد پيشم گفت خانوم مصدقی يه چيزی بگم؟ گفتم شما دو چيز بگو!! ... گفت من کلاس اول که بودم پشت سر شما غيبت می کردم!! ... گفتم اين حق شماست!! من اصلا از دست شما ناراحت نيستم!! ... گفت خانوم يه چيز ديگه م بگم؟! من سال دومم از شما بد می گفتم!! ولی الآن خيلی دوستون دارم (چقدر اون دانش آموزه شبيه ما بوده!!‌ :دی!!) ... گفتم بازم اشکال نداره ... شما تا آخر عمرتونم از من بد بگين اشکال نداره ... خصوصيت دانش آموزيه ديگه!!" ... بعد من از خانوم مصدقی پرسيدم يعنی خانوم همه رو می بخشين؟! ... و گفت: معلومه!! ... اين حق شما بوده و هست!!) ...

خلاصه همينطور که داشتيم با خانوم مصدقی حرف می زديم اونور هم داشتن اينور زمين واليبال جلوی پنجره های نمازخونه فرش مينداختن و سفره می چيدن (که البته بگم بسی پر محتوا بود!! )... ساعت حدودای شش و ده دقيقه اينا بود که صدای "ربنا ..." توی مدرسه پخش شد ... بحث سر اين شد که چقدر قشنگه و اينا که بالاخره اذون دادن و ما هم که ... بعد ما نشستيم اينور سفره و (اون پنيره که اون انتقاليه که خودش نيومده بود گويا٬ واسه کل دبيرستانيا اورده بود رو ... ) ... بعدشم غذا که باز همچنان ...  (حيف حيف حيف که آخرش درست شد؛ ولی خب کوفتتون که شد ... نشد؟!‌)

بعدشم هوا ديگه تاريک شده بود که طبق عادت هر ساله بعد افطار حلقه زديم و غذاهايی که وسط زمين بسکتبال له می شدن و برنجايی که زير دست و پا ...  (اسمايلی ای با مفهوم: نچ نچ نچ نچ نچ ... رو تصور بفرمائين!! ملت سعادت هدايت شدن ندارن ديگه!! )

- يار دبستانی من ... با من و همراه منی ... چوب الف بر سر ما ... بغض من و آه منی ... حک شده اسم منو تو ... رو تن اين تخته سيا ... ترکيه ی بيداد و ستم ... مونده هنوز رو تن ما ... دست بی فرهنگی ما ... هرزه تموم علفاش٬ خوب اگه خوب٬ بد اگه بد٬ مرده دلای آدماش ... دست منو تو بايد اين٬ پرده ها رو پاره کنه ... کی می تونه٬ جز منو تو ... درد ما رو چاره کنه ... يار دبستانی من ...

- توی يک ديوار سنگی ... دو تا پنجره اسيرن ... دو تا خسته دو تا تنها ... يکيشون تو يکيشون من ... ديوار از سنگ سياهه ... سنگ سرد و سخت خارا ... زده قفل بی صدايی٬ به لبای خسته ی ما ... نمی تونيم که بجنبيم٬ زير سنگينی ديوار ... همه ی عشق منو تو ... قصه هست قصه ی ديداااار ... آ آ آ آآ ... هميشه فاصله بوده ... بين دستای منو تو ... به همين تلخی گذشته ... شب و روزای منو تو ... راه دوری بين ما نيست ... اما باز اينم زياده ... تنها پيونده منو تو٬ دست مهربون باده ... ما بايد اسير بمونيم ... زنده هستيم تا اسيريم ... واسه ما رهايی مرگه ... تا رها بشيم٬ ميميريييیم ... آ آ آآ ... کاشکی اين ديوار خراب شه ... من و تو با هم بميريم ... توی يک دنيای ديگه دستای همو بگيريم ... شايد اونجا توی دلها ... درد بی زاری نباشه ... ميون پنجره هاشون ... ديگه ديواری نباشه ... ديگه ديواری نباشه ... !!

- گل گلدون من شکسته در باد ... تو بيا تا دلم نکرده فرياد ... گل شب بو ديگه شب بو نمی ده ... کی گل شب بو رو از شاخه چيده ... گوشه ی آسمون٬ پل/ پُر رنگين کمون ... من مث تاريکی تو مثل مهتاااااااااب ... اگه باد از سر ... زلف تو نگذره ... من می رم گم می شم ... تو جنگل خوااااب ... گل گلدون من ... ماه ايوون من ... از تو تنها شدم٬ چو ماهی از آآآآآب ... گل هر آرزو ... رفته از رنگ و بو ... من شدم رودخونه٬ دلم يه مرداب ... آسمون آبی می شه٬ اما گل خورشيد٬ از شاخه های بيد٬ دلش می گيره ه ه ه ... دره مهتاابی می شه٬ اما گل مهتااااب٬ از برکه های آب٬ بالا نمی ره ه ه ... تو که دست تکون می دی ... به ستاره جون می دی٬ ميشکفه گل از گل باد ... وقتيی چشمات هم مياد٬ دو ستاره کم مياد٬ می سوزه شقايق از دااغ ... گل گلدون من٬ ماه ايوون من ... از تو تنها شدم ... چو ماهی از آب ... گل هر آرزو٬ رفته از رنگ و بو ... من شدم رودخونه ... دلم يه مرداب ... !! 

- بادبادکهای سپيد ما در اوج آسمان پر می گيرند!! دستان سرد اين غريبه ها٬ برای شليک آماده اند ... بايد با خيال پريدن شکارچيان را آشنا کنيم ... تا هيچ بادبادک سپيدی در آتش گلوله نسوزد! آخرين اميد کودکان شهر ما بادبادکها هستند ... اما بالهای آنها را غريبه ها با تفنگهاشان بستند ... بايد با خيال پريدن شکارچيان را آشنا کنيم ... تا هيچ بادباک سپيدی در آتش گلوله نسوزد ... !! 

- در نفس سازی٬ چرخ آسيابی٬ دامان صحرايی٬ بر موج آبی٬ در گيسوی پيچک٬ فرو می ريزد٬ از پس تنهايی٬ با بی قراری ... باااااااد ! ... ای کولی وحشی٬ در رگ آتش٬ با جوشش و رويش٬ می رقصی سرکش٬ همنوای برگ٬ با تو می گويم ... لالالالالالا ... لالالالالا ... لالالالالالا لالالالالالااااا ... !! ... دامان صحرايی٬ مهر گردان از٬ نغمه ی لالايی٬ که می سرايی٬‌در رهايی از غم٬ تا بيارامی٬ کودک زمان را٬ در بسترش در قرن ... لالا ... گر روح پروازی٬ سروش رازی٬ خنيانگر هستی٬ کرنش ابران٬ تا تخت خورشييييد٬ از برای توست ... لالا ... در نفس عيسی٬ زندگی هستی٬ اهورای مهر را٬ تو می پرستی٬ پيام داداااااار٬ در کلام توست! ... ای آدم خاکی٬ بيا بخوانيم٬ که می سرايد باد٬ شعر بی پايان٬ به همراه مااا ... در جهان راااز ... لالا ... !! لالا ... !!

- ای ايران٬ ای مرز پر گهر ... ای خاکت سر چشمه ی هنر! دور از تو انديشه ی بدان٬ پاينده مانی و جاودان٬ ای ... دسمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم! جان من فدای خاک پاک ميهنم!! ... مهر تو چون٬ شد پيشه ام٬ دور از تو نيست٬ انديشه ام!! ... در راه تو٬ کی ارزشی دارد اين جان ما٬ پاينده باد خاک ايران ما! ... سنگ کوهت در و گوهر است٬ خاک دشتت بهتر از زر است! مهرت از دل کی برون کنم٬ برگو بی مهر تو چون کنم!! تا ... گردش زمين/جهان به دور آسمان به پاست٬نور ايزدی هميشه رهنمای ماست!! مهر تو چون٬ شد پيشه ام٬ دور از تو نيست٬ انديشه ام! در راه تو٬ کی ارزشی دارد اين جان ما٬ پاينده باد خاک ايران ما! ... ايران ای خرم بهشت من٬ روشن از تو سرنوشت من گر آتپ بارد به پيکرم جز مهرت در دل نپرورم!! از ... آب و خاک و مهر تو سرشته شد دلم٬ مهر اگر برون رود تهی شود دلم٬ مهر تو چون٬ شد پيشه ام٬ دور از تو نيست٬ انديشه ام٬ در راه تو٬ کی ارزشی دارد اين جان ما٬ پاينده باد خاک ايران ما!! ...  

- با ما باش ...  

و الباقی ها ... !!

بعد از حلقه بازم همون پيج کردنای هميشگی که سرويسا داره حرکت می کنه ... اما ايندفعه ديگه با خيال راحت ... رفتيم نشستيم اينور زمين بسکتبال ... يه ذره دراز کشيديم ساختمون مدرسه رو ديديم ... مث شب نمايشگاه ... ماه هم مثل شب نمايشگاه کامل بود٬ اونشب کلی ذوق کرده بوديم از اونطوری بودنش ... همه داشتن می رفتن ... کم کم حياط خالی می شد ... يه ذره که به حياط نگاه کرديم کلی چيز يادمون اومد ... از در که ميای داخل٬ درست اون روبرو ... روز دوم نمايشگاه نشسته بوديم٬ با صدای خروسکی من ليدری می کرديم!! ... يه ذره اينور ترش٬ اونروز منتظر بوديم تا برامون غذا بيارن٬ بعد از يه عالمه ثبت نام کنندگان آزاری گرسنه بوديم خب! ... اينورش آبخوريا ... با الهام و مريم شيرای آبخوريارو سفت می کرديم تا چکه نکنن ... يه ذره اونور تر جلوی سبزه ها ... می شستيم و تيم واليبالو تشويق می کرديم... رو سکو تابستون سال اول با الهام و کيانا ... سکوی اينوريش: چقدر موقع مسابقه ها اونجا داد می زديم!! اينور ترش اون سکو گوشه ايه!! جای هميشگی کتايون اينا ... سکوهای کناريش٬ روبروی نمازخونه:امتحانای ترم اول سال سوم٬ توی برف اونجا می شستيم ... روبروش زمين واليبال٬ شب نمايشگاه اونجا دراز کشيديم و بعدش همونجا شام خورديم و خانوم اژه ای زنگ زد موبايل زهرا )يا بلعکس حالا!!( ... اونورش سوراخ موشی و تولد عاطفه ... و کلی خاطرات از بارفيکسای زنگای ورزش و بقيه ش! ... اينور زير اون سقفه بعد از انجمن همراه و نوشته هامون! و پارچه بستنای بچه ها به نيت قبولی فيلتر ... اون بالاش ... کل وقتايی که جمع می شديم واسه کارای نمايشگاه ... زيرش رو پله ها و جايی که قاضی وايمیساد ... اون ستونه که بهش تکيه می داديم ... اون ميله ها که باهاشون سر می خورديم ... پرچم و اون جريان مسابقه علمی سال اول (!) ... جای پر شده ی اون چاهه: يا امتحان نمی ديم٬ يا می پريم تو اين چاه ... درخت ... درختمون ... و خيلی خيلی خيلی٬ کلی خاطره! ... رو سکوهای کناريش ۲۲ خرداد ۸۵ خانوم اسدی ... سکوهای اون راهی که از اون سکوهه به کلبه می رسن ... کلبه ... کلبه و انجمن همراهيا ... پاسخنامه های فيلترا ... حياط پايينی ... جای خالی اون حوضه٬ اون آلاچيقی که آقای رزمگاه ساخت ... آلاچيق سنگی ای که جای آلاچيق چوبيمونو گرفت ... وسط زمين پايينی جلوی دستشوييها ... اون بازی زنبوريه که سال اول باهاش يه عالمه ذوق می کرديم ... دستشوييها ... مخصوصا دستشويی آخريه که وقتی ۱/۱ بوديم يه بار دسته جمعی توش قايم شديم ... اون ساختمونه که سال دوم توپمون رفت رو پشت بومش ... اونور حياط از سمت بوفه (!) اون در صورتيه ... و کل سال دوم ... يه عالمه چيزايی که نمی شه توصيف کرد چقدر خاطره ن ... قدم به قدم حياط اينجا خاطره س ... !!  (يه جور غير قابل توصيف با اسمايلی ای غمگين ناک )

هوا خيلی تاريکه ... درست مثل شبای افطاری سالای پيش... مثل شب نمايشگاه ... شايد فقط ۵۰ نفر مونده باشن ... ساعت ۷ و ۱۵ دقيقه س ... الهام هی به ساعتش نگاه می کنه می گه فاطمه تا ساعت ۸ ما چيکار کنيم؟! ... ه‌ (وو ... وو ... ووو ... مکار [مکار نه آ ... همون که همونه!!] ی محترم!!)!! ساعت ۷ و ۱۶ دقيقه شد چيکار کنيم ما تا ۸ شب؟‌ ... (... !! ) خيلی خيلی خيلی خوبه تنها بودن تو مدرسه و نگاه کردن بهش ... واسه آخرين بارها! ... ساعت ۷ و ۱۶ دقيقه و ۳۰ ثانيه ... !!  ... تا ۸ شب ... مهسا ساعت ۷ و نيم با نوبهار می ره و ما -من و الهام- بلند می شيم تا تا ساعت ۸ يه کارايی کنيم ... مدرسه گردی ... يه ذره دور حياط می چرخيم تا اينکه بالاخره می ريم داخل ساختمون ... (نفس عميق ... توصيف ۴ طبقه و ۴ نيم طبقه رو شروع می کنيم: ) کافی شاپ درش بسته س اما يادمون نمی ره زنگای ناهار سال اول راهنمائی رو ... عکسايی که توی کافی شاپ گرفتيم٬ امتحان انشای سال اول٬ پل ماکارونيای سال سوم٬ صبح روز دوم نمايشگاه و ... کافی شاپی که يه زمانی واقعا اينطوری نبود ... از ترم دوم سال اولمون اينطوری شد ... قبلش خانوم راعی توی دو سه تا قفسه ی فلزی چیپس می ذاشت و می فروخت و چه چیپسايی که ترم اول بعد از امتحانمون با سس می خورديم ... در کتابخونه هم از اونور وا می شد ... مشاعره ... مشاعره ی سال دوم ... اينور کارگاه حرفه و يه عالمه زنگايی که توش بوديم ... روبروش کارگاه هنر سابق ... کارسوق قوميت سال اول چقدر اونجا بوديم ... کلاسای مهرداد که پنجشنبه های سال اول اونجا تشکيل می شد ... کنارش اون دو تا در ديگه که واسه پل ماکارون سال سوم دست کرديم داخلشدو شاخ چسب حرارتيو زديم توش ...  رو پله های روبروی نمازخونه اولين فيلتر آزمايشی های پارساليامونو بهمون دادن و همه از سادگی سوال اولش (دموکريتوس و اينا!) تعجب کرديم ... بالاش نمازخونه ... نمازخووونه و يه عاااااااالمه صحنه های ديگه ... سال اول که هميشه پشت حاج آقا (!)‌می نشستيم ... سوره ی واقعه رو با شکلک و اشاره حفظ می کرديم و ...  روزی که واسه گرفتن مانتوی سال اولمون اومده بوديم ... رفتيم داخل اون در کشوئيه که اونموقع ها فکر کنم پارچه زده بودن با يه عالمه آدم نا آشنای ديگه مانتو امتحان کرديم ... و روز کارنامه های سال سوم ... همونجا ... از خانوم مصدقی خدافظی کرديم ... تک پله های نمازخونه٬ فرش قرمزای قديميش٬ بلندگوش که باش از جا می پريديم٬ جمع شدنامون تو نمازخونه برای گوش کردن به صحبتای خانوم مصدقی٬ چند تا از کلاسامون با کاويانی و عليشاهی که اونجا بود٬ سوسکاش٬ اون گوشه که اکثر اوقات اون کعبه مشکيه بود٬ اون گلخونه(!)ی بالاش (...!! )٬ جا مهريش٬ جا کفشيش٬ پنجره ی روبه سوراخ موشيش٬ اون کمد قهوه ايه٬ کل صبحای ماه رمضون سه سال راهنمائی٬ اون وسطش و طواف کردنای نمايشيمون با خانوم رحمتی تو سال دوم٬ اون دو تا نيم ستون جلوی نمازخونه و ... همه ش همه ش همه ش ... يادمون می مونه!

بالاش راهرو ... و بازم شب نمايشگاه و اون آرم سمپاد که هی کنده می شد ... امور اجرايی و اون تلفن قرمزه ... روبروش آبدارخونه و محرم سال سوممون و صبحونه آماده کردنا ... اون راهروئه که می رسيد به دستشوئی معلما و پشتش مکان گم شده ها!! که حالا ديگه با يه ديوار دستشوئی معلما و اون انباريه رو از آبدارخونه جدا کردن ... کنار آبدار خونه٬ پژوهش و ... وقتايی که کف پژوهش برای کار نمايشگاه می نشستيم ... اونجايی که اونشب با لپ تاپ آن شديم ... جلسه هامون توی پژوهش ... سال دوم و اول تلاشامون واسه اردوها ... کنار پژوهش يه جايی که بيشتر از يکی دوبار نرفتيم توش اما باهاش اون صحنه ای که تقويان پای کامپيوتر نشسته بود و احتمالا داشت واسه مون فرمهای افعال ماضی رو درست می کرد يادمون مياد ... و ديوار به ديوار اونجا: ‌امور فرهنگی ... امور فرهنگی که از سال اول و دوم فقط برای گرفتن لباس نمايش يا يه چيزای اين تیپی يادمون مياد و سال سوم ... کل وقتايی که واسه نشريه و غير نشريه اونجا بوديم ... و ... !! ... آزمايشگاه زيست اينورش ... زنگايی که سال دوم با دانشور و حکيمی داشتيم و آزمايشامون با خانوم اسدی ... و پشت آزمايشگاه و محسناش و ... !! ... روبروی آزمايشگاه زيست و فرهنگی٬ اتاق مديريت ... بازم شب نمايشگاه و دراز کشيدن(!) و گيم بازی کردن با لپ تاپ رو ميز ساکيو نماز خوندن وسط دفتر مديريت و ور رفتن با تلفن تلفنخونه و ... و تلفنخانه ... روز مصاحبه ی ساکی ... اتاق تکثير ... و علاف شدنامون واسه کپی يه برگه ... امور مالی و سال اول که برای ماکت سانت به سانتشو اندازه گرفتيم ...

نيم طبقه ی اول ... اون کلاسه که پارسال ۴/۱ بود و شب نمايشگاه و صبحش که افسون می خوند: حی علی الصلاه!! ... کارگاه جغرافی اسبق ... کلاسای هنرمون که اکثرا سال اول اونجا تشکيل می شد و کلاسای جغرافيمون ... شفيعی که ميومد می گفت اگه تخته پاک نباشه رو همونا می نويسم ... صاف بشين خانومم! ... يا سر زنگای هنر و ميز آخر ... اسفاط! ... روبروش کلاس ۱۰۱ سابق ... کلاسای رياضيمون که اونجا بود ... ميز آخر رديف وسط ... ميزای اول کنار پنجره و ... !! ... اتاق کناريش که اونموقع ها (سال اول!) دفتر دبيران بود ... و بچه ها که زنگای تفريح جمع می شدن اونجا ... روبروش کلاس ۱۰۲ ... کلاسای شيميمون که اونجا برگزار می شد ... آخرين عکسای يادگاريمون با جبارنيا و سالمی رو هم همونجا گرفتيم ... نويد الهام اينا رو اونجا ديده بود ... و اونروز سال اول که خانوم مصدقی برای تعيين نماينده اومده بود و الهام و کيانا رو صدا کرد ... و کيانا با موهای از دو طرف بافته شده و اون عينکش٬ و الهام با دندونای دو نقطه دی مانندش بلند شدن و بهم نگاه کردن ... و اتاقی که الآن شده برای صفايی اما اونموقع ها دفتر نقوی بود ... !!

طبقه ی دوم ... کلاس علوم يک اونموقع ها ... کلاسای زيست و ما که هميشه جامون دو تا ميز اول از سمت ديوار بود ... اخترای خانوم اسدی و ۲۲ خرداد ... روبروش کارگاه زبان ... هميشه برقش اتصالی داشت!! ... کلاس عربی و زبانمون اونجا برگزار می شد ... انگار تقويان هنوزم اون بالا داره در جواب پريا که می گه گل پشت و رو نداره می گه قوطی حلبيم پشت و رو نداره ... با همون روسريای گل گليش ... کنار کلاس علوم يک٬ کارگاه دينی و قرآن: کلاسامون با نوری و بشکيده ... نوری که سر کلاسش تعداد حرکتای دستش با روسريشو می شمرديم ... نمايشای دينيمون و کلاساش که هميشه بعد ۳/۱ ايها داشتيم ...

همه رو بايد تا آخر اينطوری ريز ريز توصيف کنم؟! ... نمی شه ... آزمايشگاه شيمی و اونهمه ساعتی که توش بوديم ... آزمايشگاه فيزيک و تابستون سال اول ... اتاق دبيرانی که قبلا اتاق دبيران نبود (رو کمد خانوم محزون و خانوم رحمتی نوشته شده بود: خانوم رحمتی/محزون خیلی دوستون داریم. بچه های ۶/۳)‌ ... دفتر سال اول خانوم مصدقی ... کارگاه علوم اجتماعی ... کنارش کارگاه چوب سابق و کارگاه هنر فعلی ... روبروش ۷/۳ اونموقع ها و کنار اون کارگاه ادبيات ... کارگاه ادبيات٬ تست خودشناسی خانوم مصدقی٬ اون صحنه ای که اونا وارد شدن (...!! ) ... بالاش طبقه ی سوم ... کلاس ۵/۲ ايها و ۳/۲ ايهای پارسال و نشريه فروختنامون ... ۱/۲ پارسال و فيلتر آزمايشی دادنامون ... اتاق بهداشت ... اون ستون کنار اتاق بهداشت که کارسوق درسای سال دوم اونطوری شد ... کلاسامون ... ۶/۳ و همه ی چيزايی که نمی شه گفت ... ۵/۳ و کلاسای مشترکمون با ۵/۳ ايها ... ۷/۲ سال دوممونو نوشتن آدرس آی کيوها رو تخته ... نيم طبقه ی آخر ... ديواراش ... جای خالی نوشته های زهرا ... جای خالی اون تابلوئه ... جای خالی نوشته های روی دفتر خانوم مصدقی ... ۳/۳ اونموقع ها و ۳/۲ سال دوممون ... يه عااااالمه خاطره از همه جای کلاس ۳/۲ ... روبروش کلاس ۱/۳ و نيمکت مريم٬ ۱/۲ عاطفه اينا ... ۴/۳ که يه زمانی ۴/۲ بود و ... کف زمين٬ جلوی دفتر مصدقی و کار کردنامون واسه نمايشگاه ... ای وااااااااااای ... الآن من رسما ديوونه می شما ... يه عالمه صحنه مياد جلوی چشام که نمی تونم همه رو توصيف کنم ... اگه يادم برن چی؟! خلاصه ... طبقه ی بالای بالا ... پشت بوم و سايت کامپيوتر و سمعی بصری و کل کل کل خاطرات اونجا و اون پله های اينور و پله های اونور و بقيه ش ... !!

بعدش ديگه ساعت خيلی زود دو سه دقيقه به هشت شده بود و رفتيم پايين که ديديم خانوم مصدقی اونجا وايساده که رفتيم بغلشو بعد ... خدافظ ...

توی حياط دو سه نفر ديگه هم بودن و هوا تاريک ... که همزمان پدران گرامی مون اومدن و ... !!

تا آخرش که از ديدم خارج شد بهش نگاه کردم ... معلوم نيس ... بار بعدی ... کی باشه ... !

 

 

 

پ.ن. خسته نباشم با اين آپ بی سرو تهم که به جای خود ... اما ... واقعا خسته شدما ... چقدر زيادی طويل شد! ...

  

پ.ن.۲. آخه اينا که اينهمه ن چطوری بهشون بگيم خداحافظ٬ ديگه نخواهيد بود ... تازه شايد يادمون برشون (بخوانيد: berashoon ... !!) ... !

  

پ.ن.۳. نقطه ... پايان. چه باحاله آ !

 

 

 

نوشته شده توسط آی کيوها(ييها) ---> فاطمه ! ... آيا؟! ...

 

 

لينک
شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦ - IQha