و جَعَلتَ فیهِ لَیلَة القَدر ... وَ جَعَلتَها خَیراً مِن اَلفِ شَهر ...   

به نام او !!

 

ساعت نزدیک به 10 شب و خیابون سرپرست تاریک ، در دبیرستان بسته س ، یه کم جلوتر در پیش دانشگاهی نیمه بازه و  یه ذره نور ازش اومده بیرون !! می رم تو ،حیاط ( حیاطِ راهرو ، راهروی حیاط !! ) تا اونجایی که می رسی به در ساختمون ما خیلی روشن نیس !! می رم تو نمازخونه و اینا ، بچه ها نشستند ، یه کم که می گذره شروع می شه ، اول یه کم مداحی بعد سخنرانی شریعتی ( اون شریعتی که نه !! خانوم شریعتی !! ) و بعدش ادامه ی مداحی ... "دل بردی از من به یغما ، ای ترک غارتگر من  / دیدی چه آوردی ای دوست ، از دست دل بر سر من ... از دست دل بر سر من ... " تا حالا ندیده (نشنیده ) بودم یه مداح ای شعر قشنگ بخونه !! یعنی شایدم شنیده بودم ولی خب یادم نیس !! بعد می ریم سر دعای افتتاح که خانوم مصلح زاده می خونه ، و بعد جوشن کبیر که هر 10 فرازش رو یکی بلند می خونه ... خانوم مصلح زاده ، خانوم علیشاهی ، بچه ها ... "سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب ... " تموم که می شه یه ذره می ریم تو حیاط می شینیم و می خوابیم (یعنی دراز می کشیم !! ) و اینا ... برمی گردیم نمازخونه و دعای مجیر ... بعد به پیشنهاد خانوم مصلح زاده سوره ی قدر ... 20 تا ، همه با هم ... آخه 50 نفر بودیم که کلا می شد 1000 تا ...

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اِنّا اَنزَلناهُ فی لَیلَةِ القَدر / وَ ما اَدراکَ ما لَیلَةُ القَدر / لَیلَة القَدرِ خَیرٌ مِن اَلفِ شَهر / تَنَزَّلَ المَلائِکَة وَ الروحُ فیها بِاِذنِ رَبِهِم مِن کُلِ اَمر / سَلامٌ هی حَتّی مَطلَعِ الفَجر

 

و چقدر قشنگ بود ... صدای این 50 نفر ، توی این تاریکی ... و پایان و دوباره شروع ... بسم الله الرحمن ...

 

بعد قرآن رو سر گذاشتن ... " بک یا الله " ... و بعد ... دیگه کم کم تموم ... ساعت حدود سه و نیم و سفره ی سحری ... ( که البته مثه همیشه هر کسی یه جایی  خارج از سفره می خورد ... البته خیلی ها هم سر سفره بودند !! ) بعد تا موقع اذان باز حیاط و اینا ... بعد هم نماز صبح تو حیاط و بعد دیگه کم کم  انگار بریم بخوابیم و اینا !! (راستی توی وضو خونه ی دم نمازخونه اون طرفش یه دره که در واقع یه جورایی انباره !! انبار پتو و بالش و اینا ...!!)... خانوم مصلح زاده (چقدر این متن پر از خانوم مصلح زاده شد !! ) هنوز نشسته ... " منتظرم آفتاب طلوع کنه ... " و ما هم به لطف بچه ها ( که همچنان حرف می زدن !! --> حرف می زدن نه !! یه چیز دیگه ، این لوسه !! حالا !! ) حَتّی مَطلَعِ الفَجر بیدار بودیم ... (این حَتّی مَطلَعِ الفَجر یعنی خوب ... یعنی کل شب قدر ... از اینا !! )و بعد از حدود یه ساعت خواب بچه هایی که از در می اومدند تو و یه احمقی (خب ... )که در هنگام خواب ما شبه کولر رو روشن کرده بود و از اینا ... ساعت 6 و نیم دیگه کم کم چشممون باز شد !! کلاسا هم ساعت 8 و ...

پ.ن : اصلا کامل نبود می دونم  ولی خب ... فقط واسه اینکه باشه دیگه ... تازه توصیف زیادش خوب نیست ، اولا که نشون نمی ده اصلا ، دوما که همون جوری بمونه بهتره ... از اینا !!

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را ... میان ربنای سبز دستانت ، دعایم کن ... ! *

 

*این حق کپی رایت است !! برای همکار محترم ... !!

نوشته شده توسط : الهام (شمبلیله)

 

 

 

لينک
سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦ - IQha