کارسوق درسا، جشنواره نوروز و خدافظ ۸۵!

و دوباره باز هم: کارسوق درسها!! 39.gif

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

به نام خدای بارووووووون ... ! ... و گل گلدون!! :دی!! ... و خب مدرسه ی قشنگمون!!  (بی خیال بابا! همون: یا هو!! 39.gif)

 

از یکی دو هفته قبل که جریان کارسوق و پنج، شش روز تعطیلی شروع شد و همون دو سه روز اول برنامه ها رو تعیین کردن، پی به افتضاحی کارسوق امسال بردیم که هیچ، برنامه ریزی واسه در رفتن و جیم شدن و ایناشم که کردیم هیچ، یه کوچولو هم به خانوم مصدقی فحش دادیم! 39.gif59.gif

خب دوشنبه اولا کارسوق داشتن و سه شنبه هم دوما؛ پس سوما(ی گوگولی!39.gif) تعطیل بودندی!

و اما چهارشنبه:

چون قراره فقط یه خلاصه ی کوچولو از کارسوقو بگم از اولاش فاکتور می گیرم و یه راست می رم سر افتتاحیه! آخه قرار بود واسه افتتاحیه حلقه بزنیم ... منم که دیدین این روزا جو حلقه و اینا ... 39.gif

وای که چقدر ذوق کردیم ... بی نظیر بود ... واقعا قشنگ بود ... کم کم بارون هم شروع شد و ذوقمون زیادتر شد و ...

و آهنگ گل گلدون که بچه ها می زدن و ما می خوندیم ... و بعدش هم دو پنجره و بعدش هم ای ایران و بعدش ...

خلاصه بعد از حلقه همه جمع شدن همونجایی که خودتون می دونین و مصدقی هم که به این قسمتش آلرژی شدید داره زود پرید هوا و همه رو فرستاد بالا سر کلاسای زنگ اول ... زنگ اول رو بهمون شیشه گری انداخته بود :دی ... ما هم از همون اولش وایسادیم فیلم گرفتن و اصلا ننشستیم تا یه وقت توقع آقاهه ازمون بالا نره. بعد همون آقاهه بهمون یه سری عینک داد که: ... قیافه های همه شده بود مثل اون دایناسورها که توی اون کارتونه بود که وقتی نی نی بودیم شبکه 5 پخش می کرد. وسطاشم که دیدیم حوصله ی عزیزمون داره سر می ره، خب جلوشو گرفتیم که سر نره و یه جورایی تقریبا از سر کلاس(؟) فرار کردیم. بعدش رفتیم کجا؟! خب یه جایی که مصدقی نباشه و حکیمی البته. رفتیم حیاط و از حیاط خالی مدرسه که بارون خورده بهش و خیس شده، کامل کامل کامل فیلم گرفتیم و یه عالمه حسرت خوردیم که امسال سومیم و اینا ...

 ...

و زنگ دوم، آزمایشگاه شیمی:

- بچه ها چند تاتون بیاین اینور، رنگرزی ... بیاین بشینین این فیلمه رو ببینین!! ... بعد می ریم نخ رنگ می کنیم.

- چشم!! شما خیالتون راحت باشه!!39.gif

خانومه که رفت:

-دیگه آزمایشگاه شیمی هم کامپیوتر گذاشتن ای خدا!

- وای بچه ها این که 20 دقیقه ست ... مریم بزن جلو ... بدو ... !! یه کم دیگه ... یه ذره دیگه هم بزن حالا!

و  هی کم کم... تا اینکه فیلم 20 دقیقه ای رو توی سه دقیقه یا شاید هم کمتر دیدیم.

- خانوم تموم شد! چی کار کنیم؟!

- ا ... تموم شد؟ خب بیاین اینجا!!

- آی کیو هم آی کیوی پلانکتونای قدیم! :دی!!

بعدش هم رفتیم یه سری توضیحات راجع به رنگ و رنگدانه و ... شنیدیم و خب بعدش هم ایستگاه بعدی، رنگ کردن برنج:

- خانوم می شه از اینا خورد؟ 39.gif

- الآن اینا که نه ... آخه خامن برنجاش ... ولی بعله!می شه!!

خیلی جالب بود که از خاصیت شناساگرها و اسید و باز استفاده کرده بودن و رنگای خوراکی ساخته بودن.

- خانوم مطمئنین اینا رو بخوریم چیزیمون نمی شه؟

- بابا جون مثلا عصاره ی کلم بنفش و آبلیموئه. بخورین می میرین؟

- حالا خانوم مطمئنین؟ ... نخوریم بمیریم یه وقت؟ 39.gif

- ای بابا! سالاد می خورین می میرین شما؟

- حالا خانوم شاید مردیم!! ها؟ 39.gif39.gif39.gif

جای اون جمله ی خودمون خالی که: اگه ازتون پرسیدن کدوم مدرسه می رین نگین از کجائین ها، باشه؟!

... خلاصه بعدش با همین رنگای اینطوری نقاشی رنگ کردیم و چی شدن هم!! هی سالمی میومد بالاسرمون چپ چپ نگامون می کرد:

- دوما خیلی بهتر از شما بودن ... من موندم این همه استعدادو از کجا اوردین

ما: خانوم می بینین استعدادای ما داره هدر می ره؟ ... اینهمه ابتکار ... خلاقیت!39.gif

- بله ... !! می بینم!!

و بعدش هم رفتیم فوم درست کردیم و به سلامت اومدیم بیرون و یادم نیست چی کار کردیم که زنگ سوم شد!! ... که خب زنگ سوم هم به لطف برنامه ریزی قشنگ مصدقی و جذابیت فراوان اون زنگ تصمیم گرفتیم نریم سر کلاس و رفتیم روی اون پله های نزدیک سایت نشستیم و چه کار کردیم هم به شما ارتباط خاصی نداره پس من توضیح اضافه نمی دم.

و زنگ چهارم هم خودمونو یوگا و طب سوزنی قالب/غالب کردیم! آخه وقتی دو زنگ پشت سر هم فیزیک باشه همین می شه دیگه ... آدم کلا زده می شه هیچکدومشو نمی ره!! حالا نشسته بودیم که یه دفعه اسمامونو واسه کلاس پیج کردن:

- این نشون دهنده ی اینه که هیشکی نرفته سر کلاس ... من در درک مقدار کشش و جاذبه ی این درس ناتوان ماندم دن دن د! 39.gif

خب بعدش هم زنگ یوگاش باحال بود ولی من راجع بهش توضیح نمی دم چون این روزا به اندازه ی کافی تهدید به مرگ شدم. دیگه بسه!

و این بود آخرین کارسوق درسهای دوره ی راهنمائی ما ... !! 39.gif37.gif

 

 

 

 

 

 

 

**جشنواره ی نوروز! ... دوشنبه، 21 اسفند**

هان چیه؟! 40.gif... انتظار دارین بعد ده روز اومدم همون یه چیزو بگم برم؟! نخیرم باید همینجا وایسین تا آخرشو بخونین! 39.gif

خب جریانش که به نوعی از چند ماه قبل شروع شده بود: یه روزی که سوما نمایشاشونو اجرا می کنن و غرفه های مختلف داریم و ... ! که قرار شد روز قبل از چهارشنبه سوری، دوشنبه باشه!

زنگ دوم اونروز بود که صدامون کردن و گفتن هر کی می خواد نمایش دبیرستانیا رو ببینه بره آمفی تئاتر ...

فقط همینو بگم که نمایششون بی نظیر بود ... من که خشکم زد ... خیلی قشنگ بود ... تازه نمایشنامه شو خودشون نوشته بودن و کارگردانش هم خودشون بودن و ... !

زنگ چهارم هم خانوم شاکر سرای عزیز (39.gif) امتحان نگرفت و اجازه داد بریم/برن دنبال کارای نمایش و اینا که قرار بود بعد از ظهر اجرا بشه. و همین باعث شد ارزیده که جای رحیم خانی میاد هم به بچه هاش اجازه بده و اونا مجبور نباشن خودشون دست به کار بشن. 39.gif

بعدش هم که ساعت 1:30 کلاسا رو تعطیل کردن و بعد از توضیحات دیهیم هر کی رفت دنبال کار خودش. آخرش ساعت دو و خرده ای بود که یادمون افتاد نمایش اجرا نکردیم :دی!! 39.gif39.gif39.gif

و دوباره همینطور که می گذشت هی یادمون می افتاد یکی از بازیگرا رفته خونه شون و هی یادمون می افتاد ... 39.gif

خلاصه اولای کار خیلی خوب بود و همینطوری باز خیلی خوب بود و بازم خیلی خوب بود تا اینکه یه ذره رسید به وسطاش که از اونجا به بعد کمدی شد ... با این حال نباید از زحمت استادان گرانقدری(:دی!!) چون کتایون گذشت که خیلی زحمت کشیدن و خیلی حرص خوردن و از طرف همه ی 6/3 ایها دستشون یه عالمه درد نکنه 70.gif39.gif 

خب همین دیگه بعدش هم رفتیم سفره هفت سین چیدیم و از اونجایی که سفره مون خیلی خیلی قشنگ بود و دست همه درد نکنه و ... 40.gif39.gif39.gif39.gif خیلی خانوم دیهیم ذوق کرد با دیدنش!! ... بعدشم سفره مونو بردن جلوی اتاق پژوهش چیدن!! 39.gif50.gif

و خب بعدشم رفتیم خودمونو چپوندیم تو یه ماشین و به سوی خانه رهسپار گردیدیم!! 39.gif

 

 

 

 

 

 

                                **آخرین روز ... 23 اسفند!!** 

خب نمی شه تو آخرین پست سال 1385 از آخرین روزی که تو سال 1385 مدرسه رفتیم ننویسم که! فقط اینکه اکثر معلما کلاسشون کلاس نبود و ... و آهان زنگ نماز هم بارون اومد (ای خدا ... ببین خودت بارون باروندی که من مجبور شم بگم 39.gif... من می خوام ترک کنم!!) و بچه ها اولش یه ذره حلقه زدن بعد یکی اون وسطا احساس کرد دیگه حلقه زیادی کلیشه ای شده و این بود که سنت جدیدی در فرزانگان پدید آمد: چام چام بازی کردن به روش حلقه! .. البته از اونجایی که با اون جمعیت صد نفره همچین کاری امکان پذیر نبود تصمیم گرفتن خاله بزغاله بازی کنن ... که ... دومین سنت نیز پدید آمد ... ! 39.gif

آهان بعدش هم یه کاری کردن که یه بار دیگه هم کرده بودن و حسابی حرص صفایی رو در آورده بودن ... همه با حلقه نشستن رو زمین ... و ... و اتل متل توتوله بازی کردن!! و چون صفایی اینبار نبود که حرص بخوره بجاش خوشدوخت تا می تونست چشم غره رفت و آخرشم به این نتیجه رسید که بهتره بره ساکی رو بیاره ... ساکی که اومد، از بین بچه ها که بلند شده بودن یه دفعه صدای ترقه بود سیگارت بود نمی دونم چی بود، اومد. و کمتر از 10 ثانیه سر و کله ی مصدقی نیز پیدا شد و ... ای روزگار! 39.gif 

و اونروز هم گذشت ... برای آخرین بار در سال 85 و آخرین بار در روزهای قبل از عید در دوره ی راهنمائی از آب سرد کن آب خوردیم ... برای آخرین بار از اون دره رد شدیم و برای آخرین بار هم ...

و این بود آخرین روز از سال 1385 در مدرسه ... آخرین روزی که قبل از عید به راهنمائی آمدیم ...!

و من خودمو خفه کردم با این آخرین روز! 39.gif39.gif39.gif   

 

 

 

/ 47 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیمین

سلام بچه ها!! عید همه تون مبارک! انشاالله که توی سال جدید همه تون فیلتر قبول شین ... مخصوصا دختر خاله م ... !! (ما الآن خونه ی فاطمه ایناییم!)

کيانا

نمی دونم چی شد تصميم گرفتم نضر بدم!شايدم نظر!عیدتون مبارک دیگه

کیانا

راستی اینی که بهت شماره داده بود کی بود؟

فاطمه

آخ جووووووووووووون!! کیانااااااااااا هوراااا!! ... چرا اینطوری نگاه می کنی کیانا؟! من چه می دونم بابا!! به خدا توطئه ست! تازه خوب شد دختر خاله ی گرامی ندید!!

غيور

ســــــلام... عيدتون مبارک... همين ديگه... حرف ديگه ای ندارم ولی فاطمه توهم...!!!

سلام دوستان ايول فردا ميايم مدرسه() ببينم تکليفاتون رو انجام دادين؟! من که.....!!

الهام(شمبليله)

خب آخه بشر تو که معلومی کیی چرا با بدون نام نظر می دی ؟! خب دیگه ... آهان راستی سلام کیانا!!‌ یه چیز دیگه : شما می دونستین سمپادی یعنی چی ؟!‌ یعنی آدمی که بقیه رو به سمت خودش جذب می کنه (البته سمپادی که نه ... آدم سمپاد !!‌) خب همین دیگه ... خدافظ !!

توتيا!!

سلاااااااااااام.....خب فقط عيدتون و سال نو خيلی تبريک!! بقيه چيزام به من ربطی نداره ديگه.....۸۶ شده ديگه..... هان راستی:من نيستم ديگه ويندوز جديد نداره مسنجر خب.....درک فکر می کنم از اول نداشتم.....

ستاره و مهسا

سلام مرسی که اومدی من نخواستم با شما ها دعوا راه بندازم من چيزی که شنيده بودم نوشتم درباره ی انواع ماضی هم بايد بگم ما از کلاس اول باش کلنجار ميرفتيم بعدم چرا انقدر بتون برميخوره يه مثال بود مگه شما برای حرفاتون مثال نميزنين؟ در ضمن اردو های ما در مقابل جايی که شما ميرين خيلی چرتن. مثلا هويزه و آبادان.ما رو کلا امسال اين ۲ جا بردن تازه هويزه از طرف يه مدرسه ی ديگه بود. بعدم اگر شما جای ما بوديد بدتر از اين حرصتون ميگرفت. سوم های پارسالمونو يادم نيست کجا بردن ولی ۱ شب اونجا خوابيدن. ۲ سال پيش هم بردنشون تهران که فکر کنم ۴ روزی شد برف هم اومد. حالا ما رو درک می کنيد يا نه؟ برای همين به قول شما يه ميم مثل مادری که حتی نميتونيم فکرشو بکنيم مارو ببرن ميدونين ما چقدر زحمت کشيديم؟ ولی هيچ فايده ای نداشت. ببخشيد خيلی حرف زدم من قصد نداشتم با شما بد بيفتم يا از شما بد بگم من کلی گفتم بعدم نخواستم شما ناراحت شين که مثل اينکه شدين اگر شدين ببخشيد ولی من بازم سر حرفم هستم که به ما ظلم ميشه ولی قصد اذيت کردن شما رو ندارم خلاصه ببخشيد اميدوارم از دستم ناراحت نباشي