اولین روزی که به دانشگاه رفتم ...

به نام او ...

ساعت ۸ و نیم راه افتادیم به سمت دانشگاه تهران ... پیاده‌! (اگه می خواستن با مینی بوس باید ۲۱ ای مینی بوس حداقل می گرفتن واسه ۴۰۰ و خورده ای نفر پایه ی اول و دوم - من بسیار از اینکه اینقدر بسیاریم لذت می برم!!) تازه راه هم خب نزدیک بود! فقط بدی ش این بود که همه یهو با هم نیومدیم بیرون وگرنه لذتش بیشتر بود! از چند تا خیابون خودمون رد شدیم! از یه در دیگه غیر از در سردر ۵۰ تومنی رفتیم تو! اَ اَ اَ ... دانشگاه! ولی حیف زود رسیدیم تالار فردوسی٬ کاش اون ورش بود مقادیری دانشگاه دیدن می کردیم! مقادیری راه رفتیم تا رسیدیم به تالار فردوسی دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی٬ که روبروش هم یه مجسمه ی فردوسی بود! ۲ ۳٬ تا دانشجو دیدیم! دم در بهمون شیرینی تعارف کردن(!) و یه بروشوری دادن و رفتیم تو ... سالن تئاتر اینجا بسیار بزرگ تر و قشنگ تر و صندلی بهتر دار تر از آمفی تئاتر ماست ... (الآن زنگ دوم سه شنبه که برای ما اجتماعی ست٬ است! و الآن من در حیاط دبیرستان استم و بقایی نیامده است!) ما ساعت ۸ و این طورها در آنجا بودیم و برنامه ساعت ۹ و ۲۰ دقیقه٬ یا شاید ۹ و نیم شروع شد ... یه خانومه اومد گفت بچه ها دوست دارین واستون مولودی بخونم؟ و از این مولودی ها که خانوم جلسه ای ها می خوانند خواند و حالا بگذریم از اینکه این کارها درست است یا نه و چمیدانم اینها ... کلا از توضیحات بیشتر راجع به این قسمت می گذریم و می ریم سراغ خود نمایش ... همون خانومه که روز معارفه مجری بود راوی داستان بود و قصه ش راجع به علی بن مهزیار بود که ۲۰ تا سفر حج رفته بود و آرزوی دیدن امام زمان رو داشت و اینا ...

بعدم ۵ نشانه ی ظهور رو نشون دادند ... واسه عوض کردن صحنه و آدما٬ تاریک می کردن بعد بعضی از بچه ها با نور موبایل یه ذره روشن می کردند و اینا!‌ راستی اولش هم با آهنگ فیلم ِ فکر کنم امام علی شروع شد ... همون "بنگر که از هفت آسمان ... جایی فراسوی زمان ... نوری هبوط می کند ... از ظلمت ِ ... " آهنگاش خیلی خوشگل بودن! نمایش که تموم شد یه خانومه اومد جهت تشکر از حضور ما! بعد از ما گفت مدرسه ی فرزانگان منطقه ی ۱۳!‌ (البته باید فقط ما میومدیم ... یعنی چیزی تو این مایه ها که واسه چی مدرسه های دیگه رو میارن دانشگاه تهران؟ ...  اِ ...‌) ما همه مبهوت ... گفتیم یحتمل است که شهر ری ای چیزی باشند (شهر ری البته منطقه ی ۲۰ یا ۲۲ و ایناس) ولی آخرش که ازشون پرسیدیم: - ببین شما سمپادی این؟     - چی؟ چی ایم؟     -سمپاد! سمپادی!     - وا (یعنی چی می گی و این که می گی چیه و اینا ... ) آخه به چه حقی اسم مدرسه شون فرزانگان بود؟! تازه از تالار که اومدیم بیرون یه خانومه گفت: شما مال فرزانگانین؟ گفتیم آره٬ بعد اون یکی مسئوله گفت نه! اینا بچه های ما نیستن! (رنگ مانتو و مقنعه را در این قسمت کمی تا قسمتی نادیده شمرده بود گویا) تازه وقتی اومدیم بیرون چند تا دانشجو هم دیدیم!! و کاش اولش می رفتیم تور دانشگاه گردی که خب نرفتیم ... بعد هم باز مدرسه و ... !

 

پ.ن: ... ! ... این روزها که می گذرد ...

 

نوشته شده توسط الهام (شمبلیله)

 

 

/ 15 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشته

سلام....ببخشيد ديروز نتونستم بيام....آخه ديروز نه کارت داشتم و نه امکان کارت خريدن که بتونم آن شم....خلاصه اينکه: خيلی روزه باحالی بود و ما بعد از نمايش رفتيم با کارگردان نمايش حرف زديم و فيسسسسسسس....يه سری از بازيگرارو هم دوباره ديديم....(ميسی خبر کردين....)همين....بيدرود....

ستاره ی طلايی

سلام ... الهام جان می بينم که بالاخره شما يه آپ کوتاهی کردی !!!!!!!!! آفرين عزيزم ! خوب می دونی ... می خواستم بگم من بالاخره آپ کردم ... حتما بيا ! نظر هم يادت نره !

فاطمه

تئاترش خیلی زيبا (بر وزن خانوم مصدقی و خانوم اشراقی ) بود !‌ فقط مولودی اولش اصلا خوب نبود و خاک بر سرشون کنن و غیره که حوصله توضيح بيشتر ندارم ! . اینا رو بیخیال‌ ! امتحانا ...

محمدرضا باقري

سلام راستش خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم (اگه اشتباه نکنم ) ولی امروز کلی مدرسه حال داد . زنگ اخر جشن داشتیم . تو سالن نماز خانه (از وقتی اومدیم ساختمان جدید دبیرستان و راهنمایی فرزانگان هم اومدن دبیرستان قدیم ما دیگه از نعمت سالن امفی تئاتر بی بهره ایم . چون دبیرستان فرزانگان ۸ متری شرق پژوهشگاه واقع شده و راهنمایی فرزانگان(دبیرستان قدیم خودمون) هم که حیاطش چسبیده به در غربی پژوهشگاه . تازه اگر خواسته باشیم بریم ازمایشگاه یا کارگاه رباتیک یا کارگاه کامپیوتر باید تحت شدید ترین تدابیر امنیتی بریم . حالا خوبه تا ۶ ماه پیش ما ساختمان قدیم بودیم .) بگذریم . تو نماز خونه بودیم که بچه ها نامردی کردن و کلیپ ما رو تو پروژکتور رو دیوار نشون دادن . ما که از خجالت اب شدیم . بعدشم چندتا فیلم از مدرسه و صحنه های اتفاقی سر کلاس معلما و ... .

محمدرضا باقري

* تازه دیروز تو مدرسه یه سوتی دادم که تا شب حالم بد بود . رفته بودم با مدیرمون صحبت کنم که تو اتاق معاونین و مشاورین پایه ها بود . اونجا داشتم حرف می زدم که موبایل بی صاحابم زنگ خورد . حالا حساب کنین معاون پایه اول و دوم و سوم و پیش دانشگاهی و مشاور اول و سوم بودن و دفتر دار و معلم ریاضی خودمون (اقای خورشید که فقط به خاطر اون رفتم ریاضی ) و مدیرمون همه نیگاه میکردن که این اهنگ از کجا صداش درمیاد . ما هم سرخ شدیم و عرق می ریختیم تا قطع شد . شانس اوردیم موبایلو نگرفتن وگرنه ... حالا جالبش اینجاس که از دفتر که اومدیم در دیدم ۴ تا بچه ها دارن میخندن . ما هم که عصبانی بودیم چار تا بد و بیراه نثارشون کردیم . بعد یکیشون صداشو صاف کرد و گفت : اقای باقری ، برادر ، از شما بعیده . بعد قضیه رو تعریف کرد : که یادته صبح گفتیم موبایلتو بده ببنیم سرعت کارت 2 گیگ تو با 1 گیگ ما چه فرقی داره . ما هم مات و مبهوت گفتیم : بله . ادامه داد :خب ما هم از silent خارجش کردیم . من که تا ته قضیه رو خوندم یه داد

مهتاب

مي بينم كه شروع امتحاناي ميان ترم اثرات بدشو گذاشته! هي مي گم از اول سال درس بخون كه شب امتحان...

ye rahgozar

می دونم خيلی ديره واسه کامنت گذاشتن ولی ببخشين ديگه شرمندهايشالا کنکور قبول ميشين اينقدر ميرين دانشگاه و اينا و اونجاها می گردين که حد ندارهبعد از چند تا آپ طولانی يه آپ کوتاه نسبتا می چسبه واقعاپ.ن تون واسم اندازه يه آپ طولانيه غمگين بود نمی دونم چرا؟! "... ! ... اين روزها که می گذرد ..." ممنونم واقعا بهترين لحظه ها رو از ته دل واسه ی همتون آرزو دارم

M.R.1

اصلا حس کامنت گذاشتن نيست!! فاطمه حتما (امتحان بسيج) رو آپ کن+ مخلفات!!

hamid cyber

سلام حتما به ما هم سر بزنید و نظر بدید ممنون میشم

محمد

سلا خوبين شما خوشحال ميشيم با شما همکاری کنيم اگر بخواين لينکتون ميکنيم