مدرسه ی امسال + افطاری !

یا هو ... !!

ما دو هفته س که دومی شدیم و آپمون هنوز برای تابستونه ! ... سلام !

حوصله ی آی کیوها رو ندارم و نمی تونم بنویسمم (و انتظاریم نمیره مث ِ قبل باشه)

اول کلاسبندیا و وضعیت جدید مدرسه !
معاونمون که خانوم بحرینیه و دقیقا موقع شنیدن این جمله قیافه مون دیدنی بود می دونین!!
اونروز اومده سر کلاس در مورد آزمون توضیح بده یکی از بچه ها بلند شد خیلی ریلکس گفت خانوم بحرینی چرا اینقدر شما بد اخلاقین ؟ ما ازتون وحشت داریم ! می ترسیم ! (بدمون میاد لولوئین دوستون نداریم نمی شه برین نبینیمتون دیگه؟ )
خیلیییییییییییییییی حال داد. کلی مهربون بوده از اون به بعد تا حالا

راستی گفتم آزمون :-دبلیو!! یه لطف بزرگی که امسال مدرسه کرده اینه که اون زنگی که یه هفته در میون داشتن دوما واسه پژوهششونو کلا حذف کرده جاش آزمون گذاشته ! ما اولش فکر کردیم یه آزمون جامعی چیزیه ازونجایی که امسال نهایی داریم، ولی بعد کشف شد که واسه اینکه معلما وقت کلاسشون با امتحان گرفتن از دست نره (!!!) زنگای آزمونو گذاشتن تا هر هفته یه معلم امتحان بگیره!! امروزم برنامه ی ترم اولشو دادن یه ذره سبک بود منتها !!

این امتحان نهایی فقط.. به هر حال هر معلمی اومد اولین جلسه گفت ازونجایی که شما اولین سالی هستین که کنکور ندارین و از دوم باید نهایی بدین فلان و فلانه و الویت اصلی ما رو کتابه..  موش آزمایشگاهی که می گن همینه ها 

راستی شنبه ... 6 ام ! افطاری بود دبیرستان و پر از فارغ التحصیل... اصن اصل افطاریای دبیرستان به اومدن فارغ التحصیلاس (چون مثل راهنمائی نه خودمون سفره می چینیم و نه مسابقه س). امسال اولین سالی بود که افطاری دبیرستانو می دیدم چون پارسال با راهنمائی یکی شد رفتیم اونجا... لحظه ی افطار حیاط پر پر پر فارغ التحصیلا و بچه های خودمون بود ! ... حلقه ی آخرشم که با افطاریای راهنمائی مشترک بود هر چند زمین تا آسمون با هم فرق دارن ! تو دبیرستان از این حلقه ها زیاده اما راهنمائی افطاریشه که خاصه...

افطاری راهنمائی رم با پررویی هر چه تمام تر بلند شدیم رفتیم و خیلیییییییییییییی خوش گذشت خیلی خیلی خیلیییی... از خانوم غلامی شنیده بودن بچه ها که شما تا هر وقت فرزانگانی هستین هر سال دعوتین به عنوان فارغ التحصیل بیاین ! ... مام اولش یه چند نفری بودیم وایسادیم تو حیاط بعد از زنگ... بعد هی نگا می کردیم اولا پاشن مثل پارسال ِ ما گله ای برن خبری نبود که هیچی، دیدیم پا شدن با سرویس رفتن خونه!! ...  بعد خودمون دوباره مثل پارسال (نصف پارسال) رفتیم ولیعصر ... خیلییییییی خوش گذشت تو راه... تو ایستگاه وایسادیم مصدق اینا برسن بهمون که یهو دیدیم اولا دارن از دور میان :)) حالا اون تعدادیشون که حرکت کرده بودن یه مقدار زودتر از ما از مدرسه راه افتاده بودنا ! گویا گم شده بودن :)) بعد صبر کردیم با هم رفتیم البته ازونجایی که شاید می خواستن با پایه ی خودشون برن خودمو کشتم من که شاید نخوان با ما بیان اینااا بعد مهسا گفت بلد نیستن خودشون آخه :دیییییییی!!

تو راه یه ذره سر این ایمان کیانا خندیدیم!! :)) دیوانه ! منم مامانم آخرین جمله ای که گفته بود این بود که نمی ری و میای خونه و چون با پررویی هر چه تمامتر اس ام اس دادم "من رفتم"!! (عاطفه داشت می گفت بگو امشب بر نمی گردم در حال تایپش فهمیدم عمق معنیشو ) مهتا اینا هی یاداوری می کردن این موضوعو...

وقتییم که رسیدیم آقا سفی/صفی دم در بود گفت بفرمائیییید ! البته با لحن یا علیییی!!

رفتیم اول با مهسا و عاطفه نماز خوندیم نگارم وایساد جلو :)) بعد ِ دو سال تو نمازخونه ی راهنمائی رو این فرش جدیداش ! بعد مهشید اومد گفت خانوم مصدقی قراره بیاد ! ... اول مسابقه ی بسکتبال بود که دیدیم خانوم مصدقی نشسته اون بالا ! غیر قابل توصیف کاملا و بعدش ما اول رفتیم نشستیم بین زمین والیبال و بسکت که مثلا بی طرفیم آقا اینا  دیدیم خب ما هم می خوایم تشویق کنیم از همونجا شروع کردیم خودمونو (پایه مون) تشویق کردن  بعدترش رفتیم نشستیم اونورتر جلو سوراخ موشی به صورت دایره ای. سطل می زد ما هم که زیاد بودیم صدامون بلند شد ! یهو اولا اومدن گفتن مگه دبیرستانی نیستین شما ؟ اونا 3 تا پایه ن ما تک و تنها و بی یاور بیاین ما رو تشویق کنین دیگه ! ... قشنگ به حالت دلسوزانه ( :)) ) پا شدیم رفتیم تشویقشون کردیم، جلو که افتادن بچه ها گله ای رفتن راهنمائیارو تشویق کنن ! ... !!

آخرشم مثل پارسال باز خودشون بردن !  ... والیبالم همینطور باز  البته ما که از وسطای والیبالشون پا شدیم رفتیم پارک همه مون ! اونجام خوش گذشت خیلی :)) یه صحنه های جالبی دیدیم که اصن توصیفش جاش اینجا نیست ولی در راستای همون صحنه ها پا شدیم یه دور گله ای تو پارک زدیم و بعدشم که برگشتیم مدرسه داشتن حلقه می زدن...  توی یک دیوار سنگی بود (و من در حد چند ثانیه بیشتر نتونستم بمونم) و بعدشم که افطارو ... (وایساده بودم بغل پنجره های نمازخونه و بچه ها رو فرشایی که تو حیاط پهن کرده بودن افطار می کردن، صفائی سرشو از پنجره اورد بیرون پرسید وای اینا جوجه های منن ؟ )

برگشتم خونه و به حلقه ی ته ِ همیشگیش نرسیدم !

(موقعی که داشتیم از پارک میومدیم آقای تشکریو سر راه دیدیم همه سلام کردیم... aaa... قیافه ش یادم رفته بود و اونم یه طور بامزه ای خوشحال شد aaa... :دییی!!)

 

 

پ.ن. موقع افطاری هی بچه های پایه مون بیشترو بیشتر میومدن. یعنی فکر کرنم یه 60 نفری بودیم شایدم بیشتر. هیچ سالی اینطوری نیومده بودن دوما. هر سال اصلش اول بودن و پایه های دیگه پنج 6 نفر... خله پایه مون کلا !

 

پ.ن.2. ما 201 ایم... ساختمون پارسالمونو خراب کردن دو طبقه ی بالاش آزمایشگاه بسازن. 101 پارسال و دفتر کریمی پور شدن 105 و 106... بقیه ی اولا هم تو راهروئه مائن تو این یکی ساختمون... مائم تنها کلاسی ایم که با اولا اینوریم و پنجره مون رو به مصطفی خمینی... اون ته ِ ته ... می خوره به پله ها ! شده جای درختمون بس که اونجام ! هر کیم رد می شه می گه اینجا چه باحاله ! ...

اما به هم ریخته مدرسه کامل... پیلوت که هفته ی اول بسته بود چون آزمایشگاه فیزیکو بردن اونجا... یه چیز افتضاحی در واقع ! ... آمفی تئاترم به دستور خانوم منظم دیگه کلیدش به هیشکی داده نمی شه (فکر کنم فقط پارسال که خانوم خطیبیان مدیر بود یه استثنا تو کل تاریخ دبیرستان بود که کلید آمفی راحت داده می شد واسه جلسات پایه ها - تو آفتابی که دوم راهنمائی از دبیرستان خریده بودمم نوشته بودن کلید آمفی خیلی سخت گیر میادا ! پارسال تعجب کردم اما امسال دوباره...)

تازه روز اول همه رو صف کردن (گفته بودم دبیرستان صف نداره و آخرین صف صبحگاه عمرمون همون 15 اردیبهشت 86 بود؟؟)  خانوم منظم وایسادن صحبت کردن برامون و گفتن موبایل کاملا مجازه هیچ اشکالی نداره (ما اول ) فقط موبایل روشن ببینیم تا آخر ترم پس نمی دیم و هیچ عذر موجهی نداره ! ... مدرسه هزینه ی تماس شما با هر جا رو تقبل کرده (!!!!!!! قربون دستش واقعا!!) و اینا !

داشتم می گفتم که مدرسه به هم ریخته. سایتو 4 تا کردن یعنی به دو تای قبلی جای خانوم خلیل پور و دفتر دبیرانم اضافه شده. ولی ابدا هیشکی حق نداره جز ساعت کامپیوتر از سایت استفاده کنه مگه اینکه نامه بیاره. یه خانومه هم اومده انقدر بد اخلااااااااااااق که حد نداره !

اون از آمفی، اون از پیلوت، اون از ساختمون کوچولوئه که بسته س، اون از نمازخونه که جز زنگای نماز درش قفله، اینم از سایت...

گذرمونم 15 مهر درومد راستی (فرزگاه!!)

 

پ.ن.3. دیروز رفته بودم کلاس خط، اکباتان... دپرس و خسته و اینا... یهو یه خانومه از در اومد تو من سرمو بلند کردم چند دیقه مبهوت نگاش کردم تا به ذهنم بیاد که خدایا این چهره، اینجا.. یهو منو دید جا خورد "فاطمه جان؟؟ - با لحن مخصوص خودش-" ... "خانوم مصدقی " ... یعنی کل کسایی که اونجا بودن فهمیدن من دیوانه م ! استادمم می شناخت تازه خیلیییییییییییییی خوب بود خیلی ! گفت کِیا میای من نمی دونستم وای اینا ! ما همین نزدیکیما aaaa وای دوباره فلان اینا ! ... بعدشم که کارش تموم شد چند دیقه اومد رو صندلی نشست سر میز گفت لازم شد من شاگردتون بشم چند دیقه!!  ... در حالی بود که شب قبلش در نهایت بدبختی فکر می کردم هیشکیو اندازه خانوم مصدقی نمی خوام الآن ببینم، اندازه تمام دنیا. تازه دو بار بغلش کردم هر بارم 3 بار بوسم کرد!! !!  گفت به بچه ها سلام برسون  (مث همیشه باز!!)

 

و نوشته شده توسط فاطمه !

 

می گم اون نمی تونم بنویسم ِ اول ِ آپو داشتین ؟

 

/ 60 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ت

هی .... فک کن که من چن وخته اینجا نیومدم؟! .... افطاری .... دبیرستان خیلی بهتر بود .... حالا یه لحظه هایی حس می کنم کاش خیلیا هنوز اینجا میومدن .... تو از وختی فرزگاهو زدی من اینجا نمیام .... تازه تازگی ها اونجا هم نمیرم .... ! [ناراحت]

ت

امروز تو سرویس داشتم به مریم می گفتم که من ندییدم وبی که بیشتر از دو سال دووم آورده باشه .... یعنی تاریخچه داشته باشه .... الان اینجا رو دیدم پشیمون شدم .... خوشحال باشین .... !

سعيده

انقدر حرف ميزني كه آدم نميتونه آنلاين بخونش!!!!تازه ما دانش آموزان محترم پيش دانشگاهي هم با پذيرش همه ي شرايط دشوار(جمعش كن بابا!)تشريف فرما شديم فقط دير اومديم ...آخر سرود ملي ها رسيديم.بابا نامردا...هميشه سرود ملي رو بعد افطار ميذاشتن خب:((

paniz

manam farzanrganiam 3vom rahnamayi!!!!!!!!!!!hatman bia be manam sar bezan

یاسمین

قرار نيست چيز جديدي اينجا نوشته بشه!؟!!! ! و من كماكان هي آپ مي كنم..[لبخند] و عبرت بگيريد..!:دي

پویا

سلام...چطوری فاطمه دیگه تحویل نمیگیری؟؟؟[چشمک] بابا دوم دبیزستانی؟؟؟ یادته پارسال این موقع دلت نیخواست بری مدرسه جدید؟؟؟ یادته سر اینکه چن نفری برین مدرسه جدید چقد چک و چونه میزدین... عجب سریع میگذره ها. . .[ناراحت]

فاطمه

دلم يهو واسه اينجا تنگ شد !‌ [ناراحت] دوباره مامانش بشم: [بغل][بغل] عزيزم [ماچ]