ارم !!

به نام او ...

 

امروز ... مدرسه !! از همون لحظه ای که از در سرویس پیاده شدم هرکس من رو می دید اول یه نگاه می کرد بعد دوباره با چشمای گرد شده تر رنگ مقنعه م رو بررسی می کرد که نکنه کوررنگی گرفته باشه ... انگار خیلی عجیب و غریب بودم ... هنوز 4 روز بیشتر از چهارشنبه نگذشته ، هنوز مدرسه ، مدرسه ی ماست ، حتی بر طبق معیارهای مسئولای مدرسه ولی ... وارد مدرسه می شم از همون در سیزش و از کنار همون بوفه رد می شم و از همون پله ها پایین می رم ولی ... اینجا یه جور دیگه س ... دیگه وقتی می پیچی به سمت حیاط اصلی ، پریا و کتایون رو نمی بینی که دور و بر سوراخ موشی راه می رن ... دیگه وقتی راه مستقیمتو کج می کنی که از پله ها بری بالا ، فرشته ننشسته و تکیه نداده به ستون تا اولین سلام صبحتو به اون بکنی ... و وارد ساختمون که می شی همین طور که داری از پله های همیشگی بالا می ری گاه گاهی یکی از یه کلاس میاد بیرون و اونم مثه بقیه چپ چپ نگاه می کنه !! ... بابا به خدا ما اجنبی نیستیم ، سومی ایم ... سومای همین مدرسه ... تازه شما مگه یه غریبه که حتی میاد تو مدرسه زل می زنین بهش ؟!! ... بالاخره نیم طبقه ی خودمون و ... خالیه ، خالی تر از همیشه ... حتی شیشه ی دفتر مصدقی که همیشه پر بود از انواع کاغذها و اطلاعیه ها و غیره و غیره ، خالیه ... و این خالی بودن اونجا رو بیشتر نشون می ده ... خالیه ، خالی تر از همیشه ... وقتی می رم به سمت در کلاس خودمون تا بازش کنم (در کلاس ما همیشه صبحا بازه ، معمولا نباید به خودت زحمت بدی و دستگیره ی در رو بچرخونی بعد بری تو ولی این دفعه ... حتی با چرخوندن دستگیره ی در هم در باز نمی شه ... دوباره،سه باره ... بی فایده س ، قفله ! ... برمی گردم حیاط ... حداقل چند نفر دیگه هم اومدن ... فقط 11 ، نه دقیقا 13 نفر سومی از بین 183 نفر ... فکر کنم اولین شبه معلمی که دیدیم غلامی بود ... و سلام و علیک با کلی ذوق و شوق ... – خانوم غلامی چه خبر ؟! – نمی دونم از وقتی شما رفتین من دیگه تو حیاط نمیام ... ! ... و خانوم مصدقی هم بود ، با همون لبخند نسبتا همیشگی ش ... ! راستی صبح دو دقیقه بارون اومد ... گرچه زیاد نبود ولی بارون بود ، از قدم ماست دیگه !! اول ،دوما امتحان داشتند ، زنگ خورد ... دیگه هیشکی به ما گیر نمی داد که خانوما بفرمائین سر کلاساتون ، خانوما معلما الان می رن سر کلاس ... دیگه کلاسی در کار نیست اصلا ... فکر کن خوشدوخت مثه همیشه تو حیاط راه بره و بچه ها رو به زور هل بده بالا ولی به تو که می رسه حتی گاه گاه یه لبخند هم تحویلت بده ... خوشدوخت ... مهربون شده بود ، خیلی مهربون ! می گفت تو این چند روزه تازه قدر ما رو می دونه ... تقریبا تا ساعت 10 مدرسه بودیم ... زیر درخت ، واحد فرهنگی ، حیاط ، و بعضا طبقه ی اول ! ... تو راهروها که راه می رفتی ، در بعضی از کلاسا باز بود و بعضی از مراقبا دم در وایساده بودند و با کلی ذوق و لبخند و اینا جواب سلامتو می دادند ... چه کنیم دیگه ؟! ما سومای خوب و دوست داشتنی این مدرسه ایم !! بالاخره حدودای ساعت 10 رفتیم دم در سرویسها و بعد هم سوار مینی بوس شدیم !! تو راه هم خب کلی خوش گذشت ، کلی خندیدیم (مخصوصا به جک پگاه !! ) کلی شعر خوندیم ، کلی مراسم خواستگاری داشتیم !! با یه کلمه ی "سراومد زمستون ... " یاد مرنجاب زنده شد و می دونین چند وقت بود ما این شعرا رو نخونده بودیم ؟!! از ... آبان !! و بعدش هم نمایش "مثه شبنم که نمی مونه .... " رسیدیم ، رفتیم تو ! ... و جمعه ای : خب بچه ها 1000 تومناتون رو بدین !  - چی ؟!  بالاخره از گوشه و کنارای کیفامون هرچی داشتیم ریختیم رو هم و دادیم ... 3تا بازی 1000 !! اولیش سورتمه که خب مورد توافق همه بود و سوار شدیم ! بعدش ولی وای ... اولش آبشار (که ما نرفتیم ) بعد هم تونل وحشت ... کم مونده بود دیگه قو سوارمون کنند !! تونل وحشت هم بالاخره با زور هلمون دادند تو !! حالا وقتی رسیدیم (یعنی تموم شد !! ) تازه ابتکارات شرورانه به ذهنمون رسید ... می تونستیم وسط تونل پیاده شیم ، بقیه وقتی واگن های رسیده رو می دیدند که پر رفتند و خالی اومدند ... به جای اون گوریل ها و اسکلتهای مسخره اگه ما شکلک در می آوردیم خیلی هیجانش می رفت بالا ! ... بیرون که اومدیم یه کم که گذشت تصمیمیدیم از اون یکی درش بریم تو و کاری کنیم که گروه بعدی از پولی که دادند پشیمون نشن ! فقط اون آقاهه مزاحم بود ... مسئولش!! (نگهبانش ؟!! ) ... آخرش دیگه تصمیمیدیم بهش بگیم و بریم آخه هیچ بنده خدایی نبود که بره سرش رو گرم کنه ! حالا 4 ساعت توضیح دادیم بهش آخرش برگشته می گه : چی می گی ؟! و می ره اون ور تر ! یکی از بچه ها می گه : می ترسه از ما بهمون نزدیک نمی شه ! فکر می کنه دیوونه ایم !! ... چند دقیقه بعد از اون ... یه موقعیت مناسب ... می تونستیم بریم ولی ... این وجدان با وجدان وقتی دید دیگه بچه های مدرسه ی خودمون تموم شدند و گروه بعدی یه سری دانش آموزند با مانتو و مقنعه های صورتی ، اجازه ی همچین کاری رو بهمون نداد !! ... و ما با ناامیدی از اتمام فرصت به این طلایی ای راه افتادیم دنبال بقیه ... نصف بچه ها آبشار نرفته بودند و هنوز یه حق انتخاب دیگه داشتند ... اونم چه حق انتخابی ... آخه چرا نمیشه بریم ترن هوایی ؟! ): ! بالاخره خانوم جمعه ای به سفینه رضایت می ده و ماها از اون ور می ریم کشتی سبا ... یه سری دبیرستانی توش نشسته بودند از نوع سوپر عقده ای ش که معلوم نبود چی می گفتن مثلا قصد تیکه اندازی داشتند ! (نمی دونم چرا چسبیده بودند سر جاشون با اینکه تموم شده بود هنوز سر جاشون نشسته بودند !! ) بالاخره سوار شدیم ... فداکاری پگاه به خاطر فاطمه هم که ... !! از وسطاش دیگه شروع کردیم یه چیزی خوندن ... اول یه دنیای من نصفه بعد کلی "بزن به افتخارش ... " همون دبیرستانیا که گفتم نشسته بودند و احتمالا داشتند ناهاری چیزی می خوردند ... و در آخر هم با یه " ایول ، ایول ، سمپادیا رو ایول " ترکیدیمش !!

نشستیم یه جا یه چیزی بخوریم جمیعا ... باز پگاه جک گفت !! همون جوری ک به صورت دایره ای ماها پهنیده بودیم رو زمین یهویی خیس شدیم !! ... انگار اردوهای ما بدون آب بازی اردو نمی شه !! ... بعد از یه فقره آب بازی هم دیگه به سمت مینی بوسها و به سوی مدرسه ... وارد مدرسه که شدیم حیاط رو که نگاه می کردی همش سفید و طوسی بود ... بچه ها مدرسه بدون ما خالیه .. خالی تر از همیشه ... !!

 

 

 

پ.ن : نشسته بودیم زیر درخت اوله رد شد ، دوباره برگشت ، گفت : شما دومین نه ؟! چرا مقنعه تون این رنگیه ؟!  - بابا ما سومیم !! – نه سوما رفتن ... !

 

 

 

نوشته شده توسط: الهام (شمبلیله)

 

 

 

پ.ن۲ : راستی آپ زیرین هم قسمت زیرینش جدیده !!

 

/ 26 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

و ما فیلتر دادیم امروز!! آقا آریا حق دارین اینا رو بگین ... یعنی در واقع کاملا درست می گین ... چون شما ... من اصلا نمی گم راهنمائی بهتر از دبیرستانه چون اصلا نمی دونم دبیرستان قراره چی باشه! ولی تا همینجا می گم: راهنمائی بهترین دوران مدرسه از یه نظرایی بود ... من دبستانم دوست داشتمو حاضرم دوباره برگردم به اون دوران ... معلمای خوب ... معلمای خوب ... و بازم معلمای خوب! و در کنارش شاید دو سه تا دوست واقعی ... ولی واسه معلمایی که از ته قلبم دوسشون داشتم و دارم هم که شده حاضرم برگردم ... اگه ... ولی ... راهنمائی یه چیز دیگه س! ...

مبهم

سلام من آپم. اومدی نظر هم یادت نره. ممنون.

زهرا

سلام ! منو چرا نبردين ؟ چه قدر شما رو تند تند می برن اردو !

ماهايا

برای چندمين بار... وقتی آپ کردین خبر بده گلم! راستی اچ پی چی شد فاطمه جان؟ من وقتی رفتم توش گيج شدم!

ye rahgozar_aria

سلام.خوبين؟فاطمه خانوم من ...ديگه باشه!!!منم نمی گم دبيرستان خيلی با راهنمايی متفاوته می گم دبيرستان از يه جنس ديگس اصلا دوستا همديگرو خيلی خيلی بيشتر درک می کنن واقعا يه جور ديگس.نمی دونم ولی حس می کنم شما يه چند تا دوستين که خيلی با هم بودنو دوست دارين(البته مثله اينکه شما با خانوم مصدقی بودن رو بیشتر از همه دوست دارين!)حالا از دبستان گفتين من اصلا دوست ندارم به دبستان برگردم با اينکه مثله شما معلمای خوب معلمای خوب و معلمای خوب داشتم ولی...بازم فقط می تونم واستون آرزوی موفقيت کنم واسه ۱۸ خردادواين اطمينان رو به همتون بدم که تمامتون در کنار هم توی دبيرستان تيزهوشان خواهيد بود.خوش باشين و با هم باشينخداحافظ همه

الهام(شمبلیله)

شما از کجا می دونین ؟!‌۱۸ خرداد رو ؟!!‌... بازم می گم هر دوره یه چیزیه ... دبستان هم واسه خودش خیلی خوب بود یعنی ... اصلا مثه راهنمایی نبود خیلی چیزا فرق داشت معلما که ... خب حداقلش این بود که وقتی می دادی خاطره بنویسن واست تنها چیزی که می نوشتن این نبود که آره در پناه پر مهر حق باشید و موفق باشید و از این چرت و پرتا ... ۱ صفحه رو پر می کردن ... حداقلش این بود که این قدر آدم رو می شناختن که چیزی واسه نوشتن برامون داشتند ... و بقیه ... دوستاش هم خوب بودند من هنوز هم با چندتاشون هستم ... و ... خب آقا آریا کیه که با هم بودن رو دوست نداشته باشه ؟!‌(خانوم مصدقی هم خیلی خوبه ها ولی من با بقیه بودن رو ترجیح می دم ) تیزهوشان ؟!‌تیزهوشان نه ... سمپاااااااااد !!‌ خدا کنه اینی که راجع به دبیرستان گفتین درست باشه ... هرک

ماهايا

من طبق معمول با توجه به ضریب آی کيوی بالایی که دارم نگرفتم چی شد؟! ولی خب فهمیدم که تو ۱ چیزاییو یافتی! (خسته نباشم واقعا ٬ زحمت کشیدم!) خب خوبه که يافتی هميشه خوبه آدم ۱ چيزاييو بيابه (البته در مواردهای(؟!) استثنا هم بهتره که نيابه!) حالا اگه تونستی اون بنريو که می گفتی بده به من عزيزم بعد اون قالبم خودت بذار چون من کد اون قالبيو که ميگی ندارم بعد نگران نباش بقيه اش با من

M.R.1

اي كاش يه خورده پياز داغش رو زياد مي كردي!! راستي مال كيانا كو!!؟؟

M.R.1

و دوباره غلط املايي فراووووووووووووووووووون!! حتي توي commenting !! آخرين ضد حال اين هفته!!

زندانی

سلام بچه ها خوبين؟من راهنمايی می خوام!آخی شما گريتون نمی گيره؟براتون آرزوی موفقيت تو امتحانای نهايی می کنم ايشاالله همتون فيلتر قبول شين۱۰۰٪ راستی حاجی جونم چطوره؟چرا به ما نمی سرين؟آپ بی خبر؟!آخرین روزهای راهنمایی قدرشو بدونین زیاد موفق باشین