تموم شد ... !

یا هو ... !

 

تموم شد ... !!

امتحانات ترم اول سال سوم ... !

آخرین امتحانات ترم اول دوره ی راهنمائی ... !

یعنی فقط یه ترم دیگه مونده؟ ... فقط یه ترم دیگه وقت داریم تا از راهنمائی لذت (؟!) ببریم؟

بعدش ... باید وارد فضای وحشتناک دبیرستان بشیم ... !

آره وحشتناکه ... شاید واسه اینکه ناشناخته س! ... هر چیز ناشناخته ای اجازه داره که وحشتناک باشه ... ولی نه! ... دبیرستان که ناشناخته نیست! ما خودمون با چشمای خودمون رفتیم دبیرستانو دیدیم ... خودمون با چشمای خودمون دیدیم که اونجا، اون دبیرستانشون، ساختمون قشنگ مدرسه مونو نداره ...!

خودمون با چشمای خودمون دیدیم که اونجا دیگه درختی نداره که بعد هر امتحان زیرش جمع بشیم ... همه ی همه ی 1/1 ایها ... بعضی بعضی 3/2 ایها و هیشکی هیشکی 6/3 و 4/3 ایها ... ! ... آخه چرا ... ؟!

خودمون با چشمای خودمون دیدیم که اونجا دیگه مصدقی نیست ... امسال ... بازنشسته می شه! ولی من دوستش دارم!! خیلی! ... وقتی خاطرات اونموقع ها رو مرور می کنم و می بینم تنها امید رفتن به دبیرستان واسه مون نبودن مصدقی تو اونجا بوده از خودم ... بدم میاد!

 

...

 

همه (؟! – نه همه ی همه هم که نه! ... اون آدم بزرگا!) می گن دبیرستان خیلی بهتر از راهنمائیه ... همونطور که راهنمائی بهتر از دبستان بود ... ولی من (... ما!) می گیم نه!

اونا می گن اونجا دوستی ها محکم تره ... ! می گن دیگه این لوس بازیای راهنمائی رو ندارین ... ولی من (... ما!) می گیم نه!

ما می گیم نه؛ چون ما 1/1 می خوایم ... می گیم نه چون دلمون واسه حلقه زدنای زیر بارون تنگ می شه ... واسه جمع شدنای جلوی دفتر مصدقی ... واسه شعرخوندنای اردوها ... واسه تشویقای مسابقه ها:

 

 

- کوچه اول، دردوم می دهن عدس پلو! .../1 تیمتو بردارو برو ... ! هی می گی تیممو تیممو تیممو تیمــــــــــــــــــم! این بود تیمت؟ شل بود تیمت!

- رشته به رشته، هی! رو توپ نوشته، هی! آخر کار چی می شه؟ تیم ما برنده می شه!

- ... شیره ! ... شیره ! ... شیره ! ... از نوع پاستوریزه کجش کنی (هر کاریش کنی :دی!!) می ریزه!

- ... شیره! پاکتی پاکتی!! ... پلنگه! صورتی صورتی!!

- ... !

و واسه افطاری ها!

آره! این تموم شدن امتحانای ترم اول فقط می خواد یه چیز بگه: آهای سوما! ... سومای مدرسه ی راهنمائی فرزانگان! فقط چند ماه دیگه مونده! و فقط چند ماه دیگه وقت دارین که همه تون،هر 183 نفرتون با همدیگه تو حیاط مدرسه، زیر بارون حلقه بزنین و بخونین:

-یار دبستانی ...

- گل گلدون من ...

- بادبادکهای ...

- توی یک دیوار سنگی ...        و فریاد بزنین: ... کاشکی این دیوار خراب شه ... !

- در نفس سازی، چرخ آسیابی ...

- این است ای هموطن ...

- ...

 

و جمع شین و بخونین:

- ایول ایول ...

- ما همه ف-ر-...

- تو این مدرسه؛ مخ نمی مونه ... !!

- حاجی حاجی ... قنبر قنبر!؛ قاضی قاضی ... قاض قاض قاض قاض! یه تیزهوشی مثل من ...!

- همه می گن ما ...

- ...

 

 

**فقط چند ماه دیگه مونده ... !**

 

 

 

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) ---> فاطمه

 

 

/ 52 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرض کن گوسفند

وگرنه چی؟فاطمه بذار بگه ببينم اصلا چی ميخواد بگه...من بدم مياد هی بخوای واسه من شاخ بازی در بياری...۲ بار گفتم بهت نه با تو بودم نه اينکه جدی گفتم شوخی کردم تو هم هی پر رو شدی...در ضمن احترام بزرگترتم داشته باش...اگر فاطمه ميذاشت بيشتر بهت ميگفتم

فاطمه

نمی دونم چی بگم. واقعا نمی دونم. باشه! ... اگه می خواین با هم کل کل کنین بکنین. اشکالی نداره. ولی مهسا خودت می دونی چقدر دوستتون دارم شماها رو (می دونی؟!‌... نه فکر نکنم!) ولی هواست باشه ها! خودت خواستی اینطوری بشه (امروز گفتی همین رو می خواستی دیگه نه؟!) و اگه یه زمانی ببینم داری زیاده روی می کنی قطعا طرف رودولفس خواهم بود. از الآن گفته باشم. نظرات این قسمت واسه شما دوتا! ... بفرمائین!! :دی! (راستی رودی غیور ۸ ماه ازت بزرگتره :دی!! ... اصلا نشم نمی خواستم دعوا ایجاد کنم!! ... ولی خب به هر حال!)

غيور

فاطمه تو که گفتی ... يعنی من از اون ۴ ماه بزرگترم(اينم احترام بزرگتر!!!)

فاطمه

رودولفس نخون!! نخون دیگه!! ... فضول :دی!! من چی گفتم مهسا؟! ... من هیچی نگفتم! الهام فقط پرسید چند سالشه! ... تاریخ تولدو که نمی دونین! مدام داشتم حرفای شما ها رو تکذیب می کردم و البته دفاع از خودم! :دی!! ...آخه می دونی که آدم چند تا دوست مثل شما داشته باشه دشمن نمی خواد! خصوصا مریم با اون حرفاش! ... هی می گم بچه این حرفا واسه سن تو زوده!! ... ولی 4 ماه نیست! 8 ماهه! ... در ضمن خره به ضرر خودته 4 ماه باشه که!

فرض کن گوسفند

فاطمه چرا چرت و ژرت ميگی تو اصلا ميدونی تاريخ تولد من کي هستش؟ مهسا خانوم شما همينو ميخواستين آره؟ ميخواستين منو عصابمو خورد کنيد؟ باشههستم کل کل رو

الهام (شمبلیله )

فاطمه ؟! ... وای خدا ! ... اولا که ایشون گوسفندن (شرمنده ها ! ) نه رودولفوس ... یعنی اینکه ... اه چه می دونم یعنی وقتی کسی با یه اسمی نظر می ده بهتره با همون اسم خطابش کنی ... ! البته می دونم که می دونی ها !!‌... بعدشم اینا چیه می گی ؟! ... حالت خوبه اصلا ؟! ...بی خیال !

فاطمه

آره می دونم تولدت کی هست. عجبا. به خدا زور داره. یه لحظه احساس کردم دوست دارم همه تونو خفه کنم. با اون نظر عاطفه تو اون کامنتای اون مطلب آخریه. واقعا که. شما هر چی دلتون می خواد می گین. اصلا هم فکر نمی کنین ... وقتی جنبه ی پذیرش یه مطلبی رو ندارین دیگه بهتون هیچی نمی گم. از دست همه تونم عصبانیم. با من کسی حرف نزنه. راستی الهام منم آپ نمی کنم دیگه. اه . اصلا به من چه؟

فرض کن گوسفند

بابا اصلا همش تقصير من بود من ميرم که اين وبلاگ به حالت اول خودشد برگرده بای بای

غيور

آخیــــــــــــــش...(يک نفس راحت)

فاطمه

... !! (پ.ن. میام تو نت افسرده می شم ... مرده شور هر چی اینترنت و آی کیوها و مسنجر و ... رو ببرن.) ---> جدی نگیرینا!! ... الآن خلم من! :دی!!