خرم آن روز که فرش قدمش ، دل باشد ...

به نام او ...

 

شنبه و یکشنبه مراسمِ نیمه شعبان بود مدرسه . ساعت 5 و نیمِ بعد از ظهر شروعش بود و البته بچه هایی که دست اندر کار بودن زودتر رفته بودن . رفتیم تو آمفی که سن اش تزئین شده بود . قرآن و کلیپ خوش اومدین و سرود جمهوری اسلامی و وایسادن و دست رو قلب . بعدم اولین قسمتِ کلیپی که یکی از فارغ التحصیلا درست کرده بود (فصل اول : رهایی)

یه فارغ التحصیلی اومد که مولودی بخونه و "بیا گل نرگس " و "یا اباصالح مددی" که تیکه های همگانی ش بودن و وعده های کیک و دادزدنای بچه ها و خنده و گه گاهی سوت و اون شعره که آهنگش همون یار دبستانی بود . بعد کیک رو اوردن و  همه رفتیم رو سن عکس گرفتیم و بعد رفتیم بیرون کیک خوردیم با شربت آلبالو  که بچه ها تا آرنج رفته بودن توش گویا جهتِ هم زدن .

مجری گفت که آقای سخنران نیومده هنوز . البته میادا . واسه همین دعوت کرد خانوم آشوری بیاد که یه کم راجع به شعر معنوی حرف زد و یکی دوتا شعر خوند . بعدم بلندگو اومد پایین و هرکدوم از بچه ها که چیزی داشتن، خوندن . بعد خانوم آشوری گفت 2 تا گروهِ سه نفره بیان بالا مشاعره کنیم . ژامیدیا و حدیث و 3 نفر از پایه های دیگه رفتن . ثقفی هم بالاخره یافت شد و رفت . اون یکیا ( پایه دیگه ایا ) بیشتر تو سبکِ "یکی روبهی دید ... " و "یکی قطره باران ... " و "دوش مرغی به صبح ... " و اینا کار می کردن . ولی این یکیا عالی بودن کلی .

بعد از مشاعره کم کم رفتیم وضو و فرش و موکت انداختن تو حیاط واسه نماز  با پیشنمازیِ همون آقاهه که قرار بود سخنرانی کنه . گفت پیشنماز نیست و فقط 2،3 بار به عنوان پیشنماز وایساده و چون اینجا ازش خواستن رد نکرده . گفت پیشنماز باید گناه نکنه ، اگه قبل از نماز استغفار کنه (واقعنی البته ) قبوله . آخرش هم دعای فرج و رفتیم آمفی واسه سخنرانی . گفت یادش رفته بوده  به خاطر همین مطالعه ای نداشته  و به خاطرِ همین حرفا رو ضبط نکنین. گفت از خودم میگم . نه اینکه خیلی خودشیفته باشم ، به خاطرِ اینکه هرکدوم از شما هم اگه بیاین اینجا بشینین و  از خودتون بگین  کلی با ارزشه و اینا . فارغ التحصیلِ سمپاد بود ؛ سال 55 . اینو که شنیدیم کلی دست و هورا و اینا کردیم و آقاهه گفت : مثه اینکه سمپادی بودن از کچل بودن بیشتر واسه آدم شخصیت میاره !‌ ( برمی گرده به حرفای قبلش راجع به کچلیت ) گفت چن سال پیش فهمیده سرطان داره و کلی شیمی درمانی کرده و اینا ، و از اون دوران حرف زد و از نزدیکی به مرگ و از چیزایی که اون موقع فهمیده .

بعد شام خوردیم تو حیاط ( الویه بود که بچه ها درست کردن بودن ) و بعد کم کم جمع شدیم تو نمازخونه . اول بچه ها "امشب شب مهتابه " خوندن . بعد خانوم آشوری گفت سوال و جواب باشه و بحثِ همگانی . بحثِ نیاز به امام مطرح شد ،‌یه سوالایی پرسیده شد یه حرفایی زده شد ، بعد خانوم برزگر گفت که این خوب نیس . گفت شما مطالعه ندارین ، الان هرچیزی که میگین همین جوریه . واسه این جور بحثا باید حداقل یه سری کتابا خونده شه تا یه پس زمینه ای داشته باشن همه . بعدم گفت تو دورانِ دانش آموزیشون چون حوالیِ انقلاب بوده و باید رو به روی بچه های کمونیست بحث میکردن خیلی چیزا می خوندن . و البته نه فقط به خاطرِ بحث با اونا ، بلکه به خاطر خودشون هم . کلی حرف زد ( در این زمان تقریبا اجازه نمی داد بقیه حرف بزنن ) و آخرشم پیشنهاد کرد که ترجمه ی فارسیِ قرآن رو بخونیم . مثلا تو سه سالِ دبیرستان هر ماه رمضون 10 جزء رو بخونیم تا وقتی دبیرستانمون تموم شد یه دور ترجمه ی قرآن رو خونده باشیم . بحث برگشت . اول خانوم آشوری پرسید می دونیم معنیِ کلمه ی "مبارک"  چیه ؟ ما گفتیم با برکت ، گفت اینکه از همون ریشه س . گفت مبارک یعنی "جاودانه " . مثلا وقتی میگن عیدتون مبارک ، یعنی انقد خوب باشه که جاودانه بشه . (خیلی باحال بود . من اصن فک نمیکردم معنیش این باشه !‌ ) . راستی قبل از بحث هم هلو انجیری خوردیم ! بعد خانوم آشوری یه کم راجع به امام زمان حرف زد و اینکه هرکی امامِ زمانش رو نشناسه به مرگِ جاهلیت مرده . بعدم فارغ التحصیلا یه بقچه (!‌! ) ی گنده اوردن گذاشتن وسط نمازخونه و بسته های توش رو به صورتِ رندُم پخش کردن . تو همشون مناجات شعبانیه و ترجمه ش ، یه کارت پستال ، یه سی دی ( پرسمان – مجموعه ی 14 هزار پرسش و پاسخ دانشجویی ) و یه کتاب بود که کتاباش متفاوت بود .

رفتیم حیاط . ماه گرفتگی بود و نماز آیات خوندیم . بعدم دعای کمیل بود ( همون تو حیاط ) و خانوم آشوری هم ترجمه شو می خوند و جو دعا . بعد هم همین طوری مناجات شعبانیه خوندیم . بعدش گرد نشستیم . یکی از بچه ها همون موقع 2 تا نامه نوشته بود ، خطاب به خدا و امام زمان ، که خوند . بعد بقیه حرف زدن از قسمتای مختلفِ دعا . بعد سحری خوردیم ( نون پنیر و خرما و گردو ) . البته همه نمی خواستیم روزه بگیریم فقط بعضیا . یه ذره رو به آسمون خوابیدیم و بعدم نماز صبح . بعد از نماز دعای عهد خوندیم و بعد همون جا خوابیدیم ولی بلندمون کردن و گفتن بریم نمازخونه چون فردا صبحِ زود بچه ها کلاس دارن . ساعت 8 و نیم بیدار شدیم و واسه اونایی که بیدار نشدن خانوم آشوری "سوسک ، سوسک " گفت که واسه یه سری کارساز بود ( سوسکه واقعنی بود ! ) ولی بقیه بعدش بیدار شدن و بعدشم خونه . خیابونام کلی خلوت بود .

 

 

 

 

نوشته شده توسط : الهام (شمبلیله )

 

/ 14 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عنصر 55

سلام خوش به حالتون اونجا حداقل براتون جشن میگیرن. مرکزین. هواتونو دارن. ولی یکم هم به این فکر باشین که چه بلایی دارن سرمون میارن و چی بودیم چی شدیم و چه خواهیم شد. بیا وبلاگ تا بفهمی...

مبهم

المپيك از ديد سمپاد. آپ كردم. منتظرتونم. ××××××××××××××××××××××× من هم از این برنامه ها می خوام خو!!!! قشنگ بود[چشمک].

فاطمه

پارسال همينموقع دوتايي تو مسنجر مث اين خُلا گفتيم e 5 ام شد ! تولدش پيشاپيش مبارك ! [قلب][قلب] عزيزم [ماچ][ماچ][بغل][ماچ]

فاطمه

5 e ام شد نه [نیشخند] اين چه خنگه!! [نیشخند][نیشخند]!!

فری

تولد تولد تولد تولد تولد تولد ... مبارک مبارک مبارک مبارک ... سلام فاطمه - الهام تولدتش مبارک اینا [نیشخند] آیکیویها تولدت مبارک توی همه ی سطر های احتمالی بازم تولدش مبارک :دی به ساعت این کامنت نگاه کنید بعد فحش بدید هاااااا!!

فری

اااا من تا اینو تایپ کنم تو دو تا ... بی ادب!! تقصیره منه که جواب پی ام هاتو میدادم اصن [نیشخند]

HKZ

سلام قمها آپ شد منتظر نظراتتون هستم یا علی[خداحافظ]

مهبان

راستی منم اومده بودما.ولی قبل سخنرانی موقغ نماز رفتم.

مریم عباسی

سلام منم یکی از همسنهای شما و یه سمپادی نیمه بیچارم. که اینجا گیر کردم. وبتون خوبه. حرف دلامونو میفهمیم. اگه با تبادل لینک موافقید خبر بدید.[گل][قهقهه][هورا][نیشخند]

حبس ابد

سلام پشت میله های سمپاد اپ شد با سوتی منتظریم