درخت ما ... از خاطرات ۱/۱ !!

به نام او ...

 

یکی از سه شنبه های دوران طفولیت ما در این مدرسه بود ... قرار بود که زنگ اول امتحان ادبیات داشته باشیم و فعلا همه در کارگاها ادبیات آن سال ها ... روی میز و صندلی آن سال ها نشسته بودیم و البته باید بگویم که بعضی ها هم وایساده بودند ... و هنوز معلم محترم آن سالها تشریفشان را نیاورده بودند و ما در کف این بودیم که چگونه این امتحانه رو دودره و اینا کنیم ... ! بالاخره خون اعتراض و اعتصاب برای اولین بار در رگهای ما شروع به جوشیدن کرد و تصمیم به اعتراض گرفتیم ... و به دنبال این تصمیم سرنوشت ساز به صورت گله ای ( منظور همان گروهی است ... به دل نگیرید !! ) به طبقه ی پایین حمله ور شدیم و به سوی احتمالا خانوم نقوی آن سالها یورش بردیم و زبان به اعتراض گشودیم ... از آن جایی که ایشان هیچ نوع محلی به ما ندادند ما تصمیم به تهدید جدی گرفتیم و در همین راستا از در ساختمان بیرون رفتیم و پا به حیاط نهادیم ... در همین هنگام توجهمان به چاهی در همان نزدیکی ها جلب شد که تا کنون چندها نفر را به کام خود کشیده بود ... ! در توضیح این چاه عزیز باید بگویم که عرض آن تقریبا نیم متر و عمق آن هم چیزی در همین حدود بود ... ! دور آن جمع شدیم و یکی از اولین شعرهای دوران طفولیتمان را سرودیم که این گونه بود :

 

یا امتحان نمی دیم ... یا می پریم تو این چاه ...  !!

 

و چون دیدیم هیشکی به ما توجه نمی کنه ( هیشکی ما رو دوست نداره ... ما واسه هیشکی مهم نیستیم ... ما ... ) صدایمان رو بالاتر بردیم و به قولی کلفت کردیم و انداختیم تو گلومون و خواندیم : به من بگو معروف ... ا ... نه ... منظورم این بود :

 

یا امتحان نمی دیم ... یا می پریم تو این چاه ... !!

 

حالا من هی میگم واسه گوش این مسئولای مدرسه یه عینک بخرین هیشکی گوش نمی کنه !!

 

خلاصه آخرش بی خیال شدیم و به علت خستگی به دنبال جایی برای نشستن گشتیم ... ( زمین ؟ اون موقع ؟ اون جا ؟ ... بی خیال بابا ... هنوز کودک بودیم !! )و باز هم می گم در همین راستا یه نیمکت رو دیدیم یه کم اون ور تر و وقتی رفتیم سمتش درختمون رو هم کشفیدیم ... !

 

 

 

 

پ.ن : درخت اون سالها درخت بود ... ! وقتی زیرش می نشستیم هیشکی از دو متر دورتر نمی تونست ما رو رویت کنه ... ما هم سال اول خیلی باهاش حال کردیم ولی سال دوم که اومدیم آقای راعی ......... ( سانسور شد ! ) گند زد به درختمون و ما هم وقتی فهمیدیم که دیگه کار از کار گذشته بود ... !!

 

پ.ن 2 : اگه تو تاریخ تحریف ایجاد کردم شرمنده ... اگه اشتباه کردم بگین !!

 

پ.ن 3 : وای 1/1 جونم کجاییییییییییییییییییی ؟ ... دلم واست خیلیییییییییییییییییی تنگیده !!

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط الهام (شمبلیله) 

 

 

 

 

 

/ 17 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فريده

من که لينکتون کردم بااااااااااااای تا هاااااااااااای

نوجوون کوچولو!

الهام داغ دلمون تازه شد. يادته؟ وای چه توتای آبدار و سرخی بودن(پياز داغ)!!!تابستون اولو يادته؟و ..... و آخر اردوی کردان.......

الهام (شمبلیله )

وای بچه ها من خیلی دلم واسه ۱/۱ مون تنگ شده ... آدم هر چی هم که سعی کنه بازم نمی تونه شرایط رو برگردونه ... یادتونه پارسال چقدر کار کردیم واسه اینکه دوباره همه ی ۱/۱ ایها حداقل واسه چند روز با هم باشن ؟ تولد اسدی ... تولد فاطمه ها ... اون روزی که خانوم اسدی اومده بود ... ولی نشد ... همه عوض شدن ... همه بزرگ شدن ... همه وای فاطمه یادته تابستون سال اول اون روزی که واسه لیزر اومده بودیم ؟ وای مامانای اولی های اون سال ... چقدر بهشون خندیدیم !!‌ ... یادته اون موقع چقدر درختمون خوشگل شده بود ؟!! ... وای بچه ها کردان یادتونه ؟ ... تنگه واشییییییییییییییییییی !!‌... چقدر خاطره از هم داشتیم ولی حالا چی ؟‌ای خدا چی می شد برمی گشتیم اون موقع ؟ چی می شد آخه ؟!!‌فکر کنین اگه فقط یه روز تو یکی از کارگاه های اون سال ...

فاطمه

وای الهاااام ... آخه تو نمی گی من الآن می میرم ؟ ... من 1/1 می خوام ؛همین الآنم می خوام ... راه نداره باید بهم بدییییین ... 1/1 می خواااام ... نامردا 1/1 منو بدیییییییییییییییین ... ای بمیری زمان! ازت بدم میاد ... چرا اینقدر زود می گذریییی؟ من 1/1 می خوااااام ... من ... من دوست دارم دوباره تابستون اونسال برگرده! ... الهام یادته چقدر به امینی می خندیدیم؟ ... یادته با کیانا ... ؟! یادته روزای تابستون از ساعت هفت می رفتیم (می رفتین!! :دی!! من که 8 میومدم به زور!) و امینی ساعت 9 و خرده ای به زور میومد؟ یادتونه به مامانامون جرئت نداشتیم بگیم؟! وگرنه ... !! ... واای یادته با کیانا نشسته بودیم زیر درختمون؟ ... و بعد بحث یه وبلاگ واسه مدرسه ... من لیزر می خوام ... من ... من آی کیوها می خوام ... من 1/1 می خوام ... دوباره دوست دارم فقط یه بارم که شده با هم چهارشنبه ها توی کارگاه ریاضی کلاس زیست داشته باشیم... فقط یه بارم که شده تو کلاس 101 با کاویانی ریاضی داشته باشیم ... فقط یه بارم که شده با هم تو کارگاه علوم اجتماعی ... وای من چقدر دلم تنگ شده ... از ته قلبم آرزو می کنم ... کاش می شد برگردن اون روزا ... کاش می شد ..

فاطمه

خب می شه گفت به شدت جو گیر شدم ... توجه نکنین زیاد! ... انگار دوباره آی کیوها رو با دفترم اشتباه گرفتم!! ... نظرات این قسمت هم استثنائا می تونن درد دلکده بشن! ... هر کی هر خاطره ای چیزی می خواد بگه، بگه! ... فقط گریه دار باشه ها!! ‌:دی‌‌ ... !!

توتيا

فاطمه من مگه دستم بهت نرسه با الين ابتکاراتت تو اين وبلاگ.....خب می خواستم متنو کپی کنم بعدا بخونم آخه چه بدی به تو کردم؟! از بس عصبانی شدم وقت نکردم دلم تنگ شه.....شرمنده.....شنبه که ميبينمت.....

مريم

چرا قالب وب رو عوض کردين!!!! حالا يه جوری حرف می زنن که ...! زود باش يه قالب خوشگل بذار!

شوکول

ما هم از این غلط ها زیاد میکردیم[چشمک] یه سر هم به ما بزن.[خداحافظ]

شوکول

راستی با تبادل لینک موافقی؟[عینک]