نشریه !!

سلام !

خب همون طور که فاطمه هم گفت : ما برگشتیم !! ... البته نه مثل قبل ... احتمالا هیچ وقت دیگه نمی تونه مثل قبل بشه ( این خوبه یا بد ؟!! )

نمی دونم تویی که الان داری این متن رو می خونی از این اتفاق خوشحالی یا ناراحت ؟ ... اصلا شاید بگی وقتی یه چیزی تموم شده اگه دوباره شروع بشه مسخره است ... ولی خب الان از اون موقع خیلی می گذره ... حدودا 5 ماه !! و این زمان زیادیه واسه فکر کردن به تغییر !! شاید یه تغییر بزرگ ... یعنی کلا یه جور دیگه و بهتر از قبل ... !!

 

 

خب بگذریم ... الان 2 ماه از سال تحصیلی می گذره و توی این دو ماه خیلی اتفاق ها افتاده ... که حالا شاید راجع بهشون نوشتیم ... ولی حالا بذارین یکیشون رو بگم : ما نشریه نویس شدیم !! چیه ؟!! به قیافه مون نمیاد ؟!! خب بابا همه چی که به قیافه نیست ... !! راستش اولش قرار بود واسه نشریه ی مدرسه بنویسیم ولی بعد که با خانوم مصدقی حرف زدیم ایشون فرمودند که نشریه دیگه کلیشه ای شده و واسمون راجع به کتابی که آخر سال قرار بود منتشر کنیم حرف زد ... ولی ما به این نتیجه رسیدیم که کتابی که هر کسی تویش فقط یه صفحه واسه نوشتن داره نمی تونه جای نشریه رو بگیره ( هرچند که خودش خیلی کار قشنگ و ابتکاری ایه !! ) واسه همین رفتیم سراغ گروه فرهنگی و قرار شد که نشریه ی بسیج به عهده ی ما باشه . البته خانوم محبوبی اولش می خواستن که ما فقط یه صفحه ی A4 پشت و رو بنویسیم ولی خب این هیچ ذوقی نداشت ... در هر صورت ما قبول کردیم که به خرج خودمون تعداد صفحات رو زیاد کنیم ... یه سری چیزای دیگه هم پیش اومد که ما مجبور شدیم هر زنگ تفریحمون رو به بحث کردن بپردازیم ... حالا مهم نیست !!  فکر کنم اگه سر مقاله ی اولین شماره ش رو بذارم گویای همه چیز هست و دیگه لازم نیست یه مدل دیگه بنویسم !! پس این رو داشته باشین :

 

در نزد خداوند مقاماتی است که بدون دعا کسی به آن نمی رسد.

«امام صادق (ع)»

 

سلام!! به من گفتن سرمقاله بنویس ... !! نمی دونم کجای قیافه ی من شبیه سرمقاله نویس هاست. ولی خب به هر حال...!! انگار توی سرمقاله ی اولین شماره ی یه نشریه باید راجع به همون بنویسیم ... این که چی شد که اینجوری شد و ...؟!!

خب راستش جریان از ابتکار و خلاقیت واحد فرهنگی شروع شد ...! یعنی در واقع همون کارنامه های پرورشی و بعد هم یه علامت جلوی گزینه ی بسیج و بعد هم ... خب بسیجی شدن ما!! اسمی که یه روزی به نظرمون خیلی دور میومد و من یکی که فکر نمی کردم هیچ وقت این لقبو بذارن جلوی اسمم ... و فکر نمی کردم بهم بگن: "بسیجی" !!
ولی خب حالا هستم ... حالا یه بسیجی هستم و می تونم با افتخار این جمله رو جلوی همه داد بزنم: "من بسیجی ام" ...!

آخه بسیج اون چیزی نبود که من فکر می کردم ... منظورم اینه که به اسمش نگاه نکنین بابا ... و فکر نکنین فقط به اونایی می گن بسیجی که جوری چادرشونو سرشون می کنن که فقط دماغشون معلوم باشه !! (شرمنده ها! ولی چه بسا که خیلیاشون اخلاق بسیجی هم ندارن دیگه چه برسه به ...!!)

خب مثل اینکه ازموضوع کلا" خارج شدم!! ... خب خلاصه ما بسیجی شدیم و بعد تصمیم گرفتیم که نشریه ی بسیج رو به عهده بگیریم ...!! چیزی که اولش قرار بود فقط یه صفحه ی پشت و رو باشه و مثل بروشور پخشش کنیم بین بچه ها ...!!

اما خب ... ما می دونستیم که اگه یه همچین چیزی رو می دادیم دست شما یه نگاه به تیتراژش می کردین و بعد کاغذ بیچاره رو راهی سطل زباله می کردین !! (البته این نشونه ی یه فرهنگ غلطه !!... خب حداقل می تونستین یادگاری نگهش دارین ... نمی گین واسه تکثیر اینا ما به مسئول کپی ماچ و بوس ندادیم بلکه دست کردیم تو جیبمونو ...!!)

واسه همین تصمیم گرفتیم یه مطالبی هم از گوشه کنار مدرسه، گوشه کنار دنیا، و خلاصه گوشه کنارها بذاریم توی اون ...!!

و حالا این تصمیممونو عملی کردیم ... و مطمئن باشین این چیزی که الآن جلوی شماست (؟) ارزش حداقل یه بار خوندن از سر تا تهش رو داره ...

پس چرا معطلین؟! ... شروع کنین دیگه ... !!

"سردبیر نداشته ی نشریه"

 

 

پ.ن : راستی قرار شده نشریه ی مدرسه رو روی سایت مدرسه هم بذاریم ... البته فعلا بخش نشریات سایت کامل نیست ولی کلا بهتون پیشنهاد می کنم حتما یه سری به خانوم اصلاحچی بزنین و واسه خودتون user  بسازین ... آخه دارن امکاناتش رو زیاد می کنن ... مثلا انجمن گفتگو و ... !! (ایول !! )

 

 

پ.ن 2 : و یه چیز دیگه ... کسی فهمیده معنی این نوشته های "پریسکوپ" که این روزا هر جای مدرسه که می ری حداقل 3 تاش به دیواره چیه ؟!! ... خب یه سری از بچه ها یه نشریه ی دیگه دادن به اسم " پریسکوپ " که البته تیراژش ظاهرا خیلی محدوده و قیمتش خیلی بالا !! خبر رسیده که یه سری دیگه از بچه ها هم می خوان یه نشریه ی دیگه بزنن ... ببینم اینجا فرزانگانه یا ... ؟!! من نمی گم بقیه برن کنار و فقط ما نشریه داشته باشیم ولی ... می دونین چیه ؟ ... من می گم مگه یه مدرسه چند تا نشریه می تونه داشته باشه ؟!! ... البته پریسکوپ قشنگه ولی ... چه بد که ما هیچ وقت نمی تونیم اتحاد داشته باشیم  و نمی تونیم با هم بسازیم ... ( حداقل در این مورد )

 

 

نوشته شده توسط الهام (شنبلیله)

 

 

 

 

/ 28 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

سلام بچه ها. من حدود 5-6 سال پیش، اون جایی بودم که شما الان هستید! چندتا از نوشته هاتونو خوندم، دلم لک زده برای اون روزا. ما هم سال سوم که بودیم یه نشریه منتشر کردیم، بعد کلی دعوا و ... . اسمش بود "خداحافظ سلام!". چیز فوق العاده ای نبود، ولی همین که نشریه دادیم، برای خودمون خیلی خوب بود، خیلی چیزا یاد گرفتیم. اون مطلبی که الان آخر این صفحه است رو هم خوندم، زیاد سخت نگیرین. همه این چیزایی که الان به نظرتون مسخره یا عجیب یا غیرقابل تحمله (در مورد معلما) یه روزی خاطره می شه. اسم طالبی برام خیلی آشناست، ولی یادم نیست کی بود. تقویان رو خوب یادمه! زندی نژاد هم هیچ وقت به من نخورد، به جاش الان پسرش تو دانشگاهمونه! به قول پیر زنا قدر این روزا رو بدونید، دیگه گیر نمیاد. یه روز می شید یکی مثل من که انقدر از بچه های دانشکده متنفره که فقط برای امتحان دادن اون طرفا پیداش می شه. قدر خودتون رو بدونید...

امين

با ما باشید اگر دلتون خواست با این ور دیواریا همکاری کنید. به وب ما هم سری بزنید. بر وبچ دبيرستان شهيد سلطانی کرج. ما همدیگرو شما رو درک ميکنيم. به ما لينک بدين با نام ؛سمپاد کرج:

فاطمه

بهار خانوم مرسی از نظرتون ... صحبتای شما رو که خوندم دلم گرفت ... ! آره ما خیلی خوب می دونیم که باید قدر این روزا رو بدونیم ... خیلی خوب می دونیم که دیگه هیچ وقت نمی تونیم به این روزای قشنگ برگردیم... به حلقه زدنای زیر بارون... به روزایی که فقط واسه در آوردن یه شماره ی نشریه اینقدر حرص می خوریم ... به روزایی که واسه هک شدن آی کیوها گریه می کنیم ... به روزایی که معلما رو اذیت می کنیم ... به روزایی که... من که از پارسال وقتی یادم می افتاد قراره امسال سال آخر باشه اشکم در میومد ... من دوست ندارم برم دبیرستان! دوست ندارم از فرزانگان برم ... از مدرسه ی قشنگمون ... از مدرسه ای که اندازه ی تموم دنیا دوسش دارم... از مدرسه ای که دنیا دیگه مثل اون نداره(!) ... کاش آدما هیچ وقت بزرگ نمی شدن ... کاش بچه ها هیچ وقت آرزو نمی کردن بزرگ بشن...!

حميدرضا

سلام. اميدوارم موفق بشيدو بتونيد چشم ديگران رو ديدن رو بدست بياريد سرمقاله تون به نوعی کليشه ای هستش اما جالبه... شاد باشيد

الهام

سلام بهار خانوم ! ... راستش من هم می خواستم همه ی حرف های فاطمه رو بزنم ... ولی حالا یه چیزی می گم که شاید خودم هم زیاد بهش اعتقاد نداشته باشم ( یعنی اعتقاد که دارم ... منظورم اینه که مثل الان نمی شه !! )... من می گم ما وقتی فارغ التحصیل هم شدیم می تونیم باز با هم بمونیم ... می تونیم برگردیم تو مدرسه ی خودمون و معلم بشیم ... البته هیچ وقت ... هیچ وقت ... هیچ وقت نمی تونه مثل الان بشه ولی خب از هیچی که بهتره نه ؟!! ... الان شما پگاه و سارا و ساغر می شناسی ؟ ... نمی دونم ولی گفتم ممکنه با هم بوده باشین ... مطلب مرنجاب رو بخون !!

Gladiator

سلام من شما رو لينک کردم. يادم رفته بود.

بهار

باز سلام. من یه پگاه و یه ساغر و چند تا سارا می شناسم! ولی اون پگاهی که من می شناسم، اگر هم بیاد فرزانگان، میاد معلم فیزیک می شه! برای فوق برنامه و اینا نمیاد! فکر می کنم این پگاهی که می گید بزرگتر از من باشه، اسمش که برام آشناست! (من مال اون سالیم که سرودش از خورشید دور دور بود!) بگذریم، می خواستم بگم به این سادگیا هم نیست، ما الان حتی برای یه روز دور هم جمع شدن هم باید کلی زحمت بکشیم...

الهام

بازم سلام ! می گم که پگاه که فوق برنامه نیست ... معلم اجتماعی و انشا ئه ... اونا هم واسه ما یه سری سرود خوندن که اینا بودن : ( سر اومد زمستون ... زده شعله در چمن ... سرگردان در چرخش آسمان ... ! ) البته اینا اونایی بودن که ما حفظ کردیم وگرنه یه سری دیگه هم بود ... ولی پگاه اینا فکر کنم سال ۸۴ کنکور داده بودند ... اتفاقا اون جوری که تعریف می کردند پگاه اول قرار نبوده بیاد تو جامعه شناسی و اینا ولی بعدا تغییر رشته داده و ... ولی آره ... هنوز هم می گم خدا کنه این روزا هیچ وقت تموم نشه ... (البته کلی ... )

سپيده

fateme bia joone madaret inam payam nazar zer harfe moft delet khonak shod?hala dast az sare kachale man var midari ya na/rasti in yaroo oskole kiye ke hey miad roo safhe?shenidam az ghalataye khodet boode

فاطمه

چه دختر خاله ی خوبی دارم من! چقدر احترام می ذاره به من!! ...! (من هر وقت که دلم بخواد کامنت می ذارم ملت!!)