افطاری ... ۴ مهر ۸۶ ... !!

يا هو ... !!

پ.ن (پيش نوشت!!‌ 39.gif) اين آپ قراره يه آپ خيلی طويلانه ای باشه ... منم کل حس نوشتنم نابود شده!! ... می شه درک کنين ... خواهش؟!

41 ساعت مونده به افطاری ... ۲۳ ساعت ... ۷ ساعت ... دو ساعت و يه ربع ديگه ...

يا با آژانس می ريم يا با تاکسی يا اتوبوس ... بعد از اينکه تصميم می گيريم با اتوبوس بريم می فهميم قراره تعداد کثيری از بچه ها هم با اتوبوس بيان ... زنگ که می خوره همه ی اون تعداد کثير +‌ ما دم در مدرسه با کيفای پر از کتاب که هر ديقه زیپشون وا می شه جمع می شيم ... بعد همهبا ليدريت يه سری (39.gif) به سمت ميدون وليعصر حرکت می کنيم ...

too rahe meydoon Vali'asr :D ... !!

توی راه هی مهشيد بر می گرده می گه اگه ازتون پرسيدن از کدوم مدرسه اومدين نگين از کجا اومدينا 39.gif59.gif ... به هر ايستگاه اتوبوس که می رسيم بچه ها اميدوارانه می خوان سوار شن که زهرا می گه بازم تاکيد می کنم هر اتوبوسی مقصد ما رو طی نمی کنه!! 39.gif39.gif ... خلاصه يه عالمه پياده رو ها رو اشغال می کنيم و دسته جمعی از خيابونا می گذريم. توی راه به يه کسای خاصی هم برخورد (39.gif) می کنيم که ... !!

بالاخره می رسيم به ميدان وليعصر و چند تا اتوبوس که سوار يکی می شيم می فهميم خصوصيه پياده می شيم ... بعد سوار يکی ديگه می شيم که يه آقاهه اشاره می کنه پياده شين بياين اين يکی ... !! مردا رو از اتوبوس خالی می کنن تا جلوی اتوبوس برامون خالی بشه و چند تا از خانوما هم پياده می شن که يکيشون موقع پياده شدن زير لب می گه بيچاره معلمای اينا ... 39.gif (وا!!)

توی اتوبوس هم مثل بين راه يه عالمه می خنديم و وقتی از راهنمائی زنگ می زنن می گن خانوم مصدقی هم قراره بياد ذوقمون به طور چشمگيری زياد می شه!! ...

وقتی نوبت خودمون می رسه تا پياده شيم و احتمالا مردم يه نفسی بکشن جايی هستيم که یه ذره مونده به اینکه شيروونيهای مدرسه پيدا شن ... 39.gif

همینطور که می ريم سر راهمون يه عالمه از معلمای راهنمائی رم می بينيم ... مسئول کتابخونه خانوم اسفندياری ... از پل عابر پياده که می گذريم اون پايينش خانوم هاشميان رو می بينيم و از اون بالا واسه ش دست تکون می ديم ... 40.gif وقتی می رسيم در مدرسه خانوم رحمتی اونجان که يه عالمه هم می ريم سلام و اينا ... 39.gif41.gif

از در مدرسه که می ريم داخل ... فقط يه نگاه کلی به حياط می اندازيم و می ريم طرف ساختمون مدرسه ... خانوم مصدقی هنوز نيومده ... از پله ها می ريم بالا و ... ۶/۳ و ... دفتر خانوم مصدقی که ديگه شده مال سفری و زير ميزش که ديگه عکسای ما نيستو ... ديواراش که خالين...

کيفامونو ميذاريم دم در سايت و ميريم پايين که ... حياط ... اول از همه ميريم سمت آلاچيق ... کنارش يه آبنما درست کردن که خيلی زشته!! 39.gif ... جاش تقريبا يه جايی نزيک همون جائيه که بابای فرناز اون سال اون يکی آلاچيقه رو ساخته بود ...

بعد ميريم طرف آبخوری که يه ذره آب بزنيم به صورتمون که يادمون ميفته اصلا نرفتيم طرف درخت ... هنوز توسط آقای راعی کچل نشده بود و چند تا اولی زيرش بودن ... رفتيم يه ذره نشستيم و خوابيديم زيرش و بعد از چند تا اولی با اسمايی که زده بودن رو مقنعه شون عکس گرفتيم و بعد ... حياط پايين ... که جلوی اونجا که خونه ی راعيه همه جمع شدن و همون کارای هميشگی ... يه بارم پيج کردن بچه های دبيرستان بيان حياط پايين که باهاش صفائی هم اومد و ما يه ذره بعد ديديمش!! 39.gif ... حالا بقيه ش بماند ... و بعد ما بلند شديم رفتيم داخل ساختمون يه گشتی زديم و پيش محبوبی با پای شکسته ش تا اينکه مسابقه ی بسکتبال شروع شد ... خيلی خيلی خيلی خوش گذشت سر مسابقه و تشويقاشو اينا ... هميشه وقتی اونور به عنوان راهنمائی تشويق می کرديم من فکر می کردم چرا دبيرستانيا اصلا با اين هيجان راهنمائيا تشويق نمی کنن٬ بعد ديدم خودمونم اونطوری شديم ... هر چی داد می زديم صدامون در نميومد ... 39.gif در عوض اونطرف راهنمائی ها ... !! 59.gif39.gif خيلی مسابقه ی بسکتبالش باحال بود ... يه دفعه مثلا مژگان اينا وسط زمين بودن ... از اين کاغذ رنگيا هم پيدا کردن دور زمين باهاش دويدن ... اون آخراشم بچه ها روی کاغذ حرف حرف جمله ی "سوما گوجه" رو نوشتن. بعد وقتی می گفتيم سوما ... اون کسايی که حرفای کلمه ی "سوما" دستشون بود دستاشونو ميوردن بالا ... وقتی می گفتيم "گوجه" اونوريا که دستشون حرفای کلمه ی گوجه بود ... يه چيزی تو مايه های کاری که پارسال کرديم ...

Mosabegheye basketball ... eftarie 86 !!

تشويقامونم بود:

- سوزان درپيته٬ درپيته٬ درپيته ... نه نه ! خود پيته٬ خود پيته٬ خود پيته 58.gif58.gif

- توپ تانک فشفشه ... داور! دقت کن 39.gif58.gif

- توپ تانک فشفشه ... فلانی end شه!! 39.gif

- توپ تانک فشفشه ... بووووووووووووووق!! 39.gif39.gif

و غيره های هميشگی ... 39.gif

bacheha dar hale tashvighe teame basketball ... !

مسابقه که تموم شد فکر کنم اسلامی منش بود که نتيجه رو اعلام کرد: "تيم راهنمائی ۱۹ ... دبيرستان ۶ ... خسته نباشيد می گيم به بچه های راهنمائی ... نه ببخشيد! نتيجه رو اشتباه اعلام کردم ... راهنمائی ۲۱ ... دبيرستان ۶ ..." ... 59.gif (می گم تا حالا به آسمون مدرسه نگاه کردين؟! ... مث ساختمونش قشنگه آ 39.gif39.gif)

بعد مسابقه ی واليبال ... وسطای ست دوم بود که يه دفعه خانوم مصدقی از در اومد تو 43.gif43.gif ... يه دفعه همه به سمت در هجوم بردن و بغل خانوم مصدقی و ... 41.gif41.gif (يه عالمه خونديم: خانوم مصدقی ... مصدقی ... ما دوسش داريم ... ما دوسش داريم!!) 

faghat khanoom mosaddeghiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii ... :X :D

فکر کنم اون ست باخت فنی اعلام شد 39.gif39.gif... بعدشم ديگه تشويق کننده ها متفرق شده بودن زياد کسی نموند ... 39.gif

in yek teame volleyball mibashad :D ... !!

خلاصه واليبال هم تموم شد و تيم راهنمائی ۳-۰ برنده شد و آبروريزی همان و خوشحالی سوما همان و البته به روی خودمان نياوردن و حلقه زدن همان!! 39.gif

بعدش ديگه حلقه زديم و همون شعرای هميشگی که ديگه تکرار نمی شن و ... !! خيلی خوب بود! خانوم مصدقی هم از اون بالا داشت نگامون می کرد با لبخند ... 41.gif41.gif40.gif

بعد نشستيم وسط زمين بسکتبال و ... خانوم مصدقی هم اومد بالا سرمونو دوباره واسه ش شعر خونديم ... 39.gif بعد بالا سرمون وايساد با بچه ها حرف زدن ... ما هم بلند شديم رفتيم وايساديم به حرفاش گوش کرديم ... بچه ها هم همزمان داشتن اون پايين (يعنی رو زمين)‌می خوندن!! 39.gif

Shebhe halghe eest ... gooya :D !

از خانوم مصدقی پرسيديم چيکار می کنين خانوم؟! ... ديروز چيکار کردين؟! ... جواب داد مثل بقيه ی مامانا رفتم خريد ... مجله ی موفقيت خريدم ...

- ا ... مجله ی موفقيت … 39.gif

36.gif (واييييييی ... 41.gif 41.gif) بله ... بعد آشپزی کردم ...

- ا ... خانوم مگه شما هم آشپزی می کنين؟!

- بله!! اگه آشپزی نکنم که ... 39.gif

- 39.gif39.gif !!

و ... بی نهايت ... بی نهايت ... بی نهايت خوبه خانوم مصدقی!!‌‌ (اونروز که رفته بوديم راهنمائی کلی باهاش حرف زديم ... واسه مون يه عالمه از روزای اول معلميش٬ معلم کلاس اولشو ... گفت 39.gif... يه چيزيم گفت که خيلی جالب بود و عذاب وجدان... !! اونروز خانوم مصدقی گفت "يکی از بچه ها اومد پيشم گفت خانوم مصدقی يه چيزی بگم؟ گفتم شما دو چيز بگو!! ... گفت من کلاس اول که بودم پشت سر شما غيبت می کردم!! ... گفتم اين حق شماست!! من اصلا از دست شما ناراحت نيستم!! ... گفت خانوم يه چيز ديگه م بگم؟! من سال دومم از شما بد می گفتم!! ولی الآن خيلی دوستون دارم (چقدر اون دانش آموزه شبيه ما بوده!!‌ :دی!!) ... گفتم بازم اشکال نداره ... شما تا آخر عمرتونم از من بد بگين اشکال نداره ... خصوصيت دانش آموزيه ديگه!!" ... بعد من از خانوم مصدقی پرسيدم يعنی خانوم همه رو می بخشين؟! ... و گفت: معلومه!! ... اين حق شما بوده و هست!!) ... 39.gif41.gif

خلاصه همينطور که داشتيم با خانوم مصدقی حرف می زديم اونور هم داشتن اينور زمين واليبال جلوی پنجره های نمازخونه فرش مينداختن و سفره می چيدن (که البته بگم بسی پر محتوا بود!! 39.gif)... ساعت حدودای شش و ده دقيقه اينا بود که صدای "ربنا ..." توی مدرسه پخش شد ... بحث سر اين شد که چقدر قشنگه و اينا که بالاخره اذون دادن و ما هم که ... بعد ما نشستيم اينور سفره و (اون پنيره که اون انتقاليه که خودش نيومده بود گويا٬ واسه کل دبيرستانيا اورده بود رو ... 39.gif) ... بعدشم غذا که باز همچنان ... 39.gif (حيف حيف حيف که آخرش درست شد؛ ولی خب کوفتتون که شد ... نشد؟!‌) 39.gif59.gif

بعدشم هوا ديگه تاريک شده بود که طبق عادت هر ساله بعد افطار حلقه زديم و غذاهايی که وسط زمين بسکتبال له می شدن و برنجايی که زير دست و پا ... 67.gif (اسمايلی ای با مفهوم: نچ نچ نچ نچ نچ ... رو تصور بفرمائين!! ملت سعادت هدايت شدن ندارن ديگه!! 39.gif)

- يار دبستانی من ... با من و همراه منی ... چوب الف بر سر ما ... بغض من و آه منی ... حک شده اسم منو تو ... رو تن اين تخته سيا ... ترکيه ی بيداد و ستم ... مونده هنوز رو تن ما ... دست بی فرهنگی ما ... هرزه تموم علفاش٬ خوب اگه خوب٬ بد اگه بد٬ مرده دلای آدماش ... دست منو تو بايد اين٬ پرده ها رو پاره کنه ... کی می تونه٬ جز منو تو ... درد ما رو چاره کنه ... يار دبستانی من ...

- توی يک ديوار سنگی ... دو تا پنجره اسيرن ... دو تا خسته دو تا تنها ... يکيشون تو يکيشون من ... ديوار از سنگ سياهه ... سنگ سرد و سخت خارا ... زده قفل بی صدايی٬ به لبای خسته ی ما ... نمی تونيم که بجنبيم٬ زير سنگينی ديوار ... همه ی عشق منو تو ... قصه هست قصه ی ديداااار ... آ آ آ آآ ... هميشه فاصله بوده ... بين دستای منو تو ... به همين تلخی گذشته ... شب و روزای منو تو ... راه دوری بين ما نيست ... اما باز اينم زياده ... تنها پيونده منو تو٬ دست مهربون باده ... ما بايد اسير بمونيم ... زنده هستيم تا اسيريم ... واسه ما رهايی مرگه ... تا رها بشيم٬ ميميريييیم ... آ آ آآ ... کاشکی اين ديوار خراب شه ... من و تو با هم بميريم ... توی يک دنيای ديگه دستای همو بگيريم ... شايد اونجا توی دلها ... درد بی زاری نباشه ... ميون پنجره هاشون ... ديگه ديواری نباشه ... ديگه ديواری نباشه ... !!

- گل گلدون من شکسته در باد ... تو بيا تا دلم نکرده فرياد ... گل شب بو ديگه شب بو نمی ده ... کی گل شب بو رو از شاخه چيده ... گوشه ی آسمون٬ پل/ پُر رنگين کمون ... من مث تاريکی تو مثل مهتاااااااااب ... اگه باد از سر ... زلف تو نگذره ... من می رم گم می شم ... تو جنگل خوااااب ... گل گلدون من ... ماه ايوون من ... از تو تنها شدم٬ چو ماهی از آآآآآب ... گل هر آرزو ... رفته از رنگ و بو ... من شدم رودخونه٬ دلم يه مرداب ... آسمون آبی می شه٬ اما گل خورشيد٬ از شاخه های بيد٬ دلش می گيره ه ه ه ... دره مهتاابی می شه٬ اما گل مهتااااب٬ از برکه های آب٬ بالا نمی ره ه ه ... تو که دست تکون می دی ... به ستاره جون می دی٬ ميشکفه گل از گل باد ... وقتيی چشمات هم مياد٬ دو ستاره کم مياد٬ می سوزه شقايق از دااغ ... گل گلدون من٬ ماه ايوون من ... از تو تنها شدم ... چو ماهی از آب ... گل هر آرزو٬ رفته از رنگ و بو ... من شدم رودخونه ... دلم يه مرداب ... !! 

- بادبادکهای سپيد ما در اوج آسمان پر می گيرند!! دستان سرد اين غريبه ها٬ برای شليک آماده اند ... بايد با خيال پريدن شکارچيان را آشنا کنيم ... تا هيچ بادبادک سپيدی در آتش گلوله نسوزد! آخرين اميد کودکان شهر ما بادبادکها هستند ... اما بالهای آنها را غريبه ها با تفنگهاشان بستند ... بايد با خيال پريدن شکارچيان را آشنا کنيم ... تا هيچ بادباک سپيدی در آتش گلوله نسوزد ... !! 

- در نفس سازی٬ چرخ آسيابی٬ دامان صحرايی٬ بر موج آبی٬ در گيسوی پيچک٬ فرو می ريزد٬ از پس تنهايی٬ با بی قراری ... باااااااد ! ... ای کولی وحشی٬ در رگ آتش٬ با جوشش و رويش٬ می رقصی سرکش٬ همنوای برگ٬ با تو می گويم ... لالالالالالا ... لالالالالا ... لالالالالالا لالالالالالااااا ... !! ... دامان صحرايی٬ مهر گردان از٬ نغمه ی لالايی٬ که می سرايی٬‌در رهايی از غم٬ تا بيارامی٬ کودک زمان را٬ در بسترش در قرن ... لالا ... گر روح پروازی٬ سروش رازی٬ خنيانگر هستی٬ کرنش ابران٬ تا تخت خورشييييد٬ از برای توست ... لالا ... در نفس عيسی٬ زندگی هستی٬ اهورای مهر را٬ تو می پرستی٬ پيام داداااااار٬ در کلام توست! ... ای آدم خاکی٬ بيا بخوانيم٬ که می سرايد باد٬

/ 20 نظر / 49 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشته

mer30 az commente montaghedanat....vali shariaT hamash too kelase ma migoft:ghorboonesh beram khoda....va manam ba moalem ziste hal kardam....chon zist doost daram....yedafe man khastam soalamo beporsam.be jaye inke bege:soaleto begoo ...ye 2.3 ta cheshmak zad ke ba'desh fateme(karimi) behemm goft ke manzooresh ine ke soaleto begoo...harki Dge ham soal miporsid haminjoori........va kholase inke mee30 az comment.... ....

فرشته

فارسی رو پاس دادم ببينم چيکار ميکنين....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(به خدا خودمم نفهميدم چی شد....)

M.R.1

سلام فاطی گلم, عروس خلم... ببين فاطمه فقط بخاطر تو ها,فقط بخاطر تو دارم تحمل می کنم... راستی کلک خانم پس ...ها کوشن!! بی خيال غصه نخور...فدای سرت...پسته بخور... کوير همون غيوره؟!

مهتاب

اين شيوه ي نوشتنتونو مي پرستم ! عالي ه ها. واسه چند سال ديگه كه با هر خطش كلي صفا مي كنيد . ادامه بدين و نزارين خسته بشين (چطوري؟)

ukabet

خوبه خوبه خوب...براي ياد آوري اوووون همه خاطره

توتيا!!

آخه قربونت ملت حق دارن نظر ندن.... می دونی چقدر زياد و نا مفهوم بود.... می دونم. يعنی درکت می کنم که موقع نوشتن نمی تونی احساساتتو کنترل کنی و کلمات از دستت در می رن ولی خب.... بقيه رم درک کن گلم....!! راست راستشو بخوای من با رفتن تو راهنمايی فقط خاطرات شب نمايشگاه يادم اومد و بس.... اونم نه همش!!

ye rahgozar_aria

اینم یه جورشه! http://passerby.persiangig.com/image/Copy%20of%20comment.jpg شرمنده دیگه فقط باید زوم کنین بخونین

مهتا