آخر خط ... !!

یه چند روزی بود که داشتیم بهش فکر می کردیم ... خب بالاخره عمر هر چیزی یه روزی باید تموم بشه دیگه ... درسته ممکنه یه کم سخت باشه اما خب حقیقت گاهی تلخه ... .

5 شهریور پارسال یه اتفاقی افتاد ... یه شروع ... شروعی که نمی دونستیم پایانش امروز فرا می رسه ... و نمی دونستیم ممکنه خیلی چیزها رو تغییر بده ... اول خیلی ذوق زده بودیم ... با هر یه نظری که داده می شد به شوق می اومدیم ... و وقتی هر آدم جدیدی وبلاگ رو می شناخت سر از پا نمی شناختیم ... واسش جشن تولد می گرفتیم و یواشکی تو مدرسه شیرینی و شکلات پخش می کردیم ... کاری که کمتر وبلاگ نویسی می کنه ... !! گوش به زنگ بودیم که هر وقت قرار بود اتفاق خاصی تو مدرسه بیفته از قبل دوربین و سایر تجهیزات رو آماده کنیم ... و وقتی خبری نبود خودمون سوژه درست می کردیم و یا از اتفاق های کوچیک ، اتفاق های بزرگ می ساختیم تا یه وقت کمبود مطلب نیاریم ... !! کم کم همه چی مون شد اون وبلاگ ... و شاید کاش نمی شد ... !

مطلب های قبلی رو که مرور می کنم دلم می گیره ... دلم می گیره از اینکه این آخرین مطلبیه که واسه اینجا می نویسم ... از اینکه یه چیز دیگه هم تموم شد و یه دفتر دیگه هم بسته شد ... نمی دونم چی واسه آخرین وداع مناسبه ؟ ... یه شعر ؟!! ... یه داستان کوتاه ؟!! ... یا شاید هم فقط یه کلمه : خدافظ ...! خدافظ و تمام ... !!

چه غمگینم از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم ...

ولی شاید این جوری بهتر باشه ... نه ... حتما بهتره ... بهتره که دیگه لقب وبلاگ نویس رو از جلوی اسممون بردارند ... و شاید وقتی یکی از درهای مهم دنیای مجازی بسته شه وضع در دنیای حقیقی بهتر بشه ... و کی می دونه ؟ ... شاید حتی بر وفق مراد ...

از یه طرف دلم می خواد زودتر این پرونده رو ببندم ... بعد با یه قدم کوتاه ( البته شاید هم بلند ... !! ) دنیای مجازی رو پشت سر بذارم و برگردم به همون دنیای حقیقی خودمون ... جایی که می شه با یه نفس عمیق از زندگی لذت برد ... می شه به جای دیدن عکس گل سرخ از بوی اون مست شد ... (خواهشا عق نزنین ... !! ) جایی که میشه ... میشه حرف زد به جای نوشتن ... ! اما از یه طرف دیگه می ترسم ... دلتنگ می شم ... و عذاب می کشم برای از دست دادن یه چیز دیگه ... این یعنی تناقض/تناغز/ ... نه ؟!!

خب دیگه ... این جوری حرف زدن بسه ... !! فکر کنم تا حالا هرچی خورده بودین رو بالا آوردین ... فقط یه چیز دیگه : لطفا یادتون نره که آی کیوهایی هم وجود داشت ... !!

دیگه پر حرفی بسه ... فقط واسه آخرین چیزی که اینجا می نویسم این شعر رو داشته باشید ... شاید ربطی نداشته باشه ( که داره !! ) ولی من خیلی دوسش دارم و همه جا می نویسمش :

 

 

زندگی می گذرد

      وقت رفتن که رسد

           کوله بار عشقم را به زمین می نهم و ترک سفر می گویم

                            آن زمان عشق به بی چیزی این دار فنا می خنـــــــدد


 

خب ... دیگه واقعا خدافظ ... خدافظ آی کیوها و آی کیوهایی ها ...  !!

 

 

 

نوشته شده توسط :الهام ( شمبلیله )

 

 

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
آي كيوها (فاطمه)

تموم شد!! واقعا تموم شد...من نمی دونم چی بگم ولی دیگه هیچ کدومتونو نمی بخشم که باعث شدین اینطوری تموم بشه...هیچ کدومتونو نمی بخشم...!!

فرناز

تسليت!

غيور!!!!

غلط کردی

حسین

سلام اولين باريه كه به وبلاگ شما اومدم بايد بگم قلم خيلي توانا و البته زيبايي دارين بهتون تبريك ميگم راستش ازخوندن اين مطالبتون خيلي دلم گرفت! ياد لحظه هايي افتادم كه روزگار منو مجبور به درك واژه خداحافظي كرد! از صميم قلب براتون آرزوي بهترينها رو دارم. بهترينها بدون اينكه روزي بخواين اونها رو از دست بدين.( البته غير ممكنه) [گل] واما يادگاري من به شما: وقتي كه هيچ چيز نداري وقتي كه دستهايت ويرانه هايي هستند بي هيچ انتظاري حتي بي هيچ حسرتي ديگر چه بيم كه تو را آفتاب و مهتاب ننوازند؟! وقتي ميعادي نباشد رفتن چرا؟ بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را به عرياني خويش بگشايد هرچند ثمره اش جز رنج و پريشاني نباشد اما كوري را بخاطر آرامش تحمل مكن [گل]